قضيهاي را که کليني رحمة الله در اين باره نقل کرده است، ذکر ميکنيم. راوي ميگويد:«با جمعي بسيار خدمت حضرت رضا بوديم که ابن سبيلي آمد و چنين گفت: يابن رسول الله! من دوست شما و پدران شما هستم. نفقهي خود را در راه حج گم کردهام. نفقهي راه به من عنايت کنيد، چون به خراسان رسيدم براي شما صدقه ميدهم؛ زيرا آنجا مکنت دارم. حضرت رضا (ع) داخل اتاق شده پس از چندي از بالاي در، دويست دينار به او داد و خواهش کرد برود و فرمود: لازم نيست صدقه بدهي. چون حضرت آمد، از ايشان پرسيدند: پول را از بالاي در داديد و خواهش نموديد که برود تا او را نبينيد. فرمود: ميخواستم ذلت سؤال را در صورت او نبينم. آيا نشنيدهايد که رسول اکرم فرموده است: صدقهي پنهاني، معادل هفتاد حج است، و گناه آشکار موجب خذلان، و گناه پنهاني را خداوند ميآمرزد. »[1] آنچه نوشته شد، نمونهاي از فضايل حضرت رضا (ع) بود. ذکر اين گونه فضايل براي حضرت رضا (ع) مقام و شأني نيست. بنابراين بهتر است که مقداري از وقايع مسافرت جبري آن بزرگوار از مدينه به طوس را ذکر کنيم:
ممالک اسلامي، بعداز مرگ هارون الرشيد در طغيان بودند و شورشهاي فراواني پديد آمد. هنگامي که مأمون برادرش را نابود کرد و توانست زمام امت اسلامي را به دست بگيرد، صلاح را در آن ديد که سران ممالک اسلامي را جمع کند؛ تا بدين وسيله بتواند فتنهها را خاموش نمايد.
مطلب را به صورت جامع در ادامه مطلب مطالعه کنید...

امام رضا عليه السلام فرموده است:
«اگر سؤال شود: «چرا هر گاه کسي در ماه رمضان مريض يا مسافر بود و تا رمضان ديگر طول کشيد و مريض صحت و سلامتي خود را باز نيافت يا مسافر سفرش به پايان نرسيد و ماه رمضان سال ديگر رسيد، بايد فديه بدهد براي رمضان گذشته و قضايش ساقط ميشود، ولي اگر در بين سال شفا يافت يا مسافرتش تمام شد و روزه را قضا نکرد، بايد هم روزه را قضا کند و هم فديه دهد»؟، گفته ميشود: در ماه رمضان آن سال روزه بر او واجب شده بود ولي چون مريض يا مسافر بود زمانش به بعد موکول گرديد، و چون در تمام اين سال شرايط روزه که صحت و حضور در وطن است در او موجود نشده، اساسا روزه از او ساقط ميشود و به جاي آن بر او فديه واجب ميگردد، زيرا حق تعالي مرض را بر او غلبه داده و افاقهاي از مرض نيافته است، و خدا راهي از براي اداء تکليف براي او قرار نداده، چون مريض قدرت روزه گرفتن را ندارد و مسافر هم نبايد روزه بگيرد، پس از اين جهت روزه از او ساقط است و همچنين است حکم در هر چيز را که خداوند بر او مسلط کند، مانند بيهوشي، که بفرض يک شبانه روز در حال بيهوشي به سر برد و که در آن حال نماز بر او واجب نگشته و لذا قضا هم ندارد، چنانکه امام صادق عليهالسلام فرموده: «هر چيز را که خداوند بر بندهاش مستولي گرداند او را معذور داشته است.»، چون وي در هنگام داخل شدن ماه مبارک رمضان معذور بوده و تا آخر سال عذرش بيوقفه باقي مانده پس بر او فديه واجب شده نه روزه، و او به منزلهي کسي است که براي هميشه استطاعت روزه را نداشته باشد که بر او دادن فديه مقرر گشته است،، چنانکه خداوند عزوجل فرموده است: «فصيام شهرين متتابعين... فمن لم يستطيع فاطعام ستين مسکينا» [1] ، و نيز در آيهي ديگر فرموده است: «ففديه من صيام او صدقة او نسک» [2] پس در اين آيه صدقه را به جاي روزه نهاده است و در صورتي که حاجي در مضيقهي جاني باشد.»
امام عليه السلام راجع به مريضي که مرض او از رمضان تا رمضان سال بعد ادامه داشته باشد و خوب نشده است متذکر شده و گفته که او قضا ندارد و فديه بر او واجب است و سبب اين است که او به علت مرضش تکليفي براي قضا ندارد؛ و اما کسي که در اثناي سال خوب شد و روزهاي که بر او بود نگرفت، و قضا بر او واجب است، و اين براي تمکن اوست همان گونه که فديه بر او واجب است. امام به دنبال آن فرمود:
«چنانچه بپرسد: «اگر فرد مريض يا مسافر در آن وقت ملکف نبوده چون قدرت نداشته، اکنون که داراي قدرت شده (يعني در سال بعد)»، گفته ميشود: چون عذرش باقي بود تا ماه رمضان ديگر رسيد حکمش تبديل به دادن فديه ميشود براي روزهي قضا شده، زيرا او به منزلهي شخصي ميشود که به واسطهي عملي، روزهي کفاره بر او واجب شده است و طاقت گرفتن روزه را نداردا پس، از او روزه ساقط ميشود و به جاي آن فديه لازم ميگردد، و اگر براي او تا ماه رمضان ديگر افاقه و بهبودي حاصل شد و روزه را نگرفت بايد براي اينکه وقت را ضايع کرده و از آن براي انجام وظيفه استفاده نکرد فديه دهد و قضاي روزهاي را که دارد و بر ذمهاش تعلق گرفته، به جاي آورد چون ميتوانسته است آن را انجام دهد.»
پاورقی:
[1] مجادله / 4.
[2] بقره / 196.

موسي بن ابيالحسن رازي از ابيالحسن الرضا عليهالسلام روايت کرد که يکي از همنشينان او راجع به مسواک کردن در ماه رمضان پرسيد، حضرت فرمود: جايز است.
يکي ديگر از آنها گفت: رطوبت مسواک پايين ميرود. راجع به فرورفتن رطوبت مسواک علف چه ميگويي؟
امام فرمود: آبي که مضمضه ميکني رطوبتش بيشتر از رطوبت مسواک است، پس اگر کسي گفت مضمضه کردن آب ناچار است به خاطر سنت، از مسواک هم ناچار است به خاطر سنت که جبرئيل براي آن بر پيامبر صلي الله عليه و آله نازل شد [1] . و فقها به عدم فساد روزه در مسواک و اينکه اين کار به صحت روزه ضرر نميزند، فتوا دادهاند.
منبع:[1] التهذيب، ج 1، ص 416.

ائمهي اطهار صلوات الله عليهم اجمعين اغلب غير از اسم و کنيه چندين لقب داشتهاند و هر يک از اين لقبها مبين بعضي از صفات و خصال پسنديده آن بزرگواران بوده است. در عرب و ملتهاي مسلمان رسم بوده است که هر کسي اسم و کنيه و لقب داشته باشد و از روي آنها ارزش وجودي و ميزان معلومات و شخصيت اجتماعي و خانواده يا حسب و نسب و حتي کار و پيشه او شناخته شود. در کشورهاي روما که زبانشان از لاتين مشتق ميشود اسمها مفصل و مرکب بوده است و در بعضي جاها مثل آلمان و اسپانيا کساني بودهاند که اسمشان از چندين کلمه ترکيب ميشده است. نامگذاري مثل ساير شؤون اجتماعي و زندگي تطور پيدا کرده است ولي به طور کلي غير از عربها که اسمهاي ساده داشتهاند ساير اقوام به تقليد از يونانيها و روميها به اسمهاي مرکب علاقه داشتهاند، حتي در قرون وسطي که وضع آن خيلي روشن نيست اسمهاي ترکيبي و لقب متداول بوده و معمولا غير از اسم کوچک اسم خانواده و لقب رواج داشته است (لاروس - بزرگ فرانسه جلد پنجم: اسم و پرنوم). قرايني هست که ميرساند در يران باستان اسمهاي مرکب و خانواده متداول بوده است از جمله زردشت در گاتها خود را زرتشتر سپيتمه يا سپتمه (مزديسنا ص 63) مينامد که کلمهي اول مرکب از زرت و اشترا به معني دارندهي شتر زرد يا خشمگين يا پير و کلمهي دوم نام خانواده زردشت است و معني خاندان يا نژاد سفيد ميدهد (گاتها - تاليف و ترجمهي پورداود چاپ بمبئي ص 23 - مزديسنا ص 63). اسم کورش شهريار بزرگ ايران قديم نيز با القاب و عناويني چون سپهبد و غيلمي (شايد عيلامي) ذکر شده است.
بعلت طولانی شدن متن باقی را در ادامه مطلب بخوانید!!

يا عبدالعزيز، جهل القوم و خدعوا عن آرائهم؛
«اي عبدالعزيز! اين مردم نادانند و در آراي خود فريب خوردهاند» .
بديهي است که هيچ قومي بدون پيشوا باقي نمي ماند لزوم امامت يکي از مستقلات عقلي است و کمال آن در رهبران الهي است. رهبري که اطاعتش بر همه امت لازم، حکمش در همهي امور نافذ و کلامش فصل الخطاب باشد. در غير اين صورت اختلاف و تفرقه روز به روز افزوده خواهد شد و دنيا و آخرت همه، به فساد و تباهي کشيده خواهد شد. قرآن کريم ميفرمايد:
«انما أنت منذر و لکل قوم هاد» ؛ اي پيامبر! فقط تو، بيم دهنده هستي و البته براي هر گروهي هدايت کنندهاي است.
از جمله عوامل مهم تباهي جوامع و فرو پاشي نظامها، وجود اختلاف در ميان افراد و طوايف آنها، و از همه مهمتر اختلافات علمي و نظري موجود در ميان بزرگان و رؤساي جامعه است.
با اندکي تأمل در تحولات و دگرگونيهاي جوامع در طول تاريخ روشن ميشود که ريشه بيشترين آنها به اختلافات فکري و اعتقادي بر ميگردد و روشن است که بر طرف کردن چنين اختلافاتي در توان دانشمندان بشري نيست، بلکه براي اين کار عالمي مقدس لازم است که علاوه بر احاطهي علمي بر تمام افکار و ضماير، از عصمت الهي نيز برخوردار باشد تا هيچ گونه نقصي در او يافت نشود و او کسي نيست جز امام معصومي که از ناحيهي خداي متعال منصوب شده است. در اين مورد نيز ترديدي نيست که هر گاه مردم به امام عليهالسلام مراجعه نموده و از او کسب تکليف کنند، در امور آنها دخالت کرده، اعمال حاکميت و رفع اختلاف ميکند.
در راستاي امر هدايت امت، امام و حجت الهي، عامل رفع اختلاف در بين مردم است. در گزارشي هشام بن حکم دربارهي مناظرهاش با عمر و بن عبيد بصري، به امام صادق عليهالسلام چنين عرض ميکند: به آن مرد مخالف گفتم: خداوند اعضا و جوارح تو را، بي رهبر رها نکرده و براي بدن تو يک مرکز فرماندهي قرار داده تا در آنچه نسبت به آن شک و ترديد داري درست را از نادرست به تو بنماياند، اما تو ميپنداري همان خداوند حکيم، اين مردم را در حيرت و شک و سرگشتگي و اختلاف رها ميکند و امام و پيشوايي براي ايشان قرار نميدهد تا در هنگامهي حيرت و ترديد به او مراجعه کنند! .
کاملا روشن است که وقتي انديشه مردم از درک مطلبي در کتاب خدا ناتوان است، بايد براي کلام حضرت حق از سوي او معلم و مفسري آگاه باشد تا مردم را راهنمايي نموده و راه گشاي مشکلات گشته، اختلافات را از ميان بردارد و حقايق را عيان سازد. .
برگرفته از ژرفاي امامت (کاوشي در خطبه تاريخي امام رضا در مرو) ازمرتضي طاهري

در زمينه ي غيبت امام عصر عليه السلام مطالب فراواني در روايات حضرت رضا عليه السلام به چشم ميخورد، ازجمله آن حضرت ميفرمايند:
«و هو صاحب الغيبة قبل خروجه». [1] .
او (امام عصر عليه السلام) قبل از ظهور، غيبتي خواهد داشت.
دوران غيبت داراي دو مرحله است:
غيبت صغري: که از زمان شهادت امام عسکري عليه السلام آغاز شد و تا زمان وفات علي بن محمد سمري آخرين نايب خاص آن حضرت در سال 329 هجري ادامه يافت و حدود هفتاد سال طول کشيد.
اما غيبت کبري: پس از غيبت صغري شروع شده و بر طبق فرمايش علي بن موسي الرضا عليهالسلام تا زماني که خداي -تبارک و تعالي- مصلحت بداند ادامه خواهد داشت:
«يغيبه الله في ستره ما شاء». [2] .
اما غيبت امام مهدي عليه السلام چه حکمت و فلسفهاي دارد؟ چرا آن حضرت مانند ديگر امامان در ميان مردم آشکارا زندگي نکرد؟
در پاسخ به اين پرسش ميگوييم: اگر از نظر رخدادها و حوادث طبيعي و عادي به اين حادثه نظر نماييم و به دنبال توجيه و چرايي اين امر حرکت کنيم، به اين نتيجه ميرسيم که با فشارهاي روزافزون «عباسيان» بر بني فاطمه و امامان معصوم عليهم السلام، غيبت و اختفاي امام مهدي عليه السلام امري سنجيده و حساب شده، و بازتابي از آن سياست رو به فزوني دشمني با امامان عليهمالسلام است.
به عبارت روشنتر، امامان عليهم السلام در برابر اين سياست عباسيان از تاکتيک اختفا و غيبت ياري گرفته بودند، تا وجود مقدس امام مهدي عليه السلام از گزند حوادث زمان مصون و محفوظ بماند و در فرصت مناسب به ميان مردم آيد و مردم از وجود مقدس آن حضرت بهرهمند گردند.
فشارهاي سياسي که از زمان امام جواد عليه السلام بر امامان معصوم وارد ميشد، مرتبا افزايش مييافت، اين فشارهاي رو به افزايش موجب شد که فعاليتهاي امام يازدهم عليهالسلام به حداقل برسد تا جايي که زمينه مساعد براي رهبريهاي امام مهدي عليه السلام به حداقل برسد تا جايي که زمينه مساعد براي رهبريهاي امام مهدي عليهالسلام فراهم نگرديد. در اين هنگام خواست و مشيت خداوند به غيبت امام زمان عليه السلام تعلق گرفت.
دکتر «جاسم حسين» در اين باره مينويسد: «مقامات حکومت عباسي خواستار ايجاد محدوديت در فعاليتهاي ائمه عليهمالسلام بودند، از اين رو آنان را به دربار خود ميبردند و تحت نظر ميگرفتند تا آنکه ديگر نتوانند فعاليتهاي خود را در ميان پيروان خويش انجام دهند.
محدوديتهايي که از زمان حضرت رضا عليهالسلام بر ائمه عليهالسلام تحميل شد، تا زمان امام يازدهم، حضرت عسکري عليهالسلام ادامه يافت در نتيجه ائمه عليهمالسلام نيز سياستي اتخاذ کردند تا آخرين وصي خود را از شرايط مشابه مصون دارند.
امامان به اين نتيجه رسيدند که پسر امام يازدهم عليهالسلام از چشمان «عباسيان» پنهان شود تا بتواند فعاليتهاي خود را ناشناخته به انجام رساند، تا اينجا احاديثي که وجود امام را پيش بيني ميکند که از نظرها پنهان باشد و سياستهاي خود را در خفا، در ميان پيروان خويش به مورد اجرا خواهد گذاشت را ترويج و نقل ميکردند. اين امام دوازدهمين امام است. چنين اقداماتي از پيش صورت ميگرفت، تا «اماميه» را به قبول سفيران به عنوان واسطههاي ائمه عليهمالسلام آماده سازد». [3] .
همين تفسير و فلسفه غيبت که از زبان «جاسم حسين» بيان شد، در روايات اسلامي نيز به گونهاي ديگر بيان شده است و امامان معصوم بر آن تأکيد کردهاند که به برخي از آنها در ذيل اشاره ميگردد:
اول: نداشتن بيعت ستمگران
در برخي از روايات آمده است: علت و حکمت غيبت امام مهدي عليهالسلام اين است که آن حضرت با وجود غيبت از يوغ بيعت با طاغوتهاي زمان آزاد ميشود و تعهد و بيعت با هيچ حاکمي را بر عهده ندارد. از جمله در روايتي از علت غيبت امام عصر عليهالسلام سؤال شد، حضرت رضا عليهالسلام فرمودند:
«... لئلا يکون في عنقه لأحد بيعة اذا قام بالسيف». [4] .
زيرا وقتي حضرت مهدي با شمشير قيام فرمايد، بيعت هيچ کس بر گردن او نباشد.
دوم: امتحان و غربال انسانهاي صالح
در روايات بسياري، حکمت غيبت حضرت ولي عصر عليهالسلام، غربال شدن انسانهاي صالح و آزمايش مردم مطرح گرديده است.
در روايتي، صفوان بن يحيي از حضرت رضا عليهالسلام نقل ميکند که:
«و الله لا يکون ما تمدون اليه أعينکم حتي تمحصوا و تميزوا و حتي لا يبقي منکم الا الأندر فالأندر». [5] .
به خدا قسم آنچه شما منتظر و چشم به راه آن هستيد واقع نخواهد شد تا پاکسازي و جداسازي شويد و نماند از شما مگر هر چه کمتر و کمتر.
حضرت رضا در ادامه روايت به اين آيه استشهاد ميفرمايند:
(أحسب الناس أن يترکوا أن يقولوا آمنا و هم لا يفتنون). [6] .
سوم: سري از اسرار الاهي
غيبت امام عصر عليهالسلام از اسرار الاهي بوده که حکمت آن بر بندگان
مخفي و پوشيده است. و تنها بعد از آن که ظهور حضرت فرا رسد، روشن خواهد شد.
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد:
«حکمت غيبت مهدي عليهالسلام همان حکمتي است که در غيبت پيامبران و حجج الاهي پيشين وجود داشته است. اين غيبت امري از امور الاهي و سري از اسرار خدائي و رازي از رازهاي رباني است. ما وقتي ميدانيم که خداي عزوجل حکيم است تصديق ميکنيم که همهي کارهاي او از روي حکمت است، اگر چه آن حکمت و مصلحت را خود تشخيص ندهيم و به راز آن پي نبريم. [7] .
چهارم: حفظ جان امام مهدي عليهالسلام
خداوند به وسيلهي غيبت امام دوازدهم عليهالسلام جانش را از شر دشمنان حفظ نموده است، اگر مسأله غيبت امام مهدي عليهالسلام مطرح نبود، «معتمد» عباسي که به خون آن حضرت تشنه بود، مانند پدران بزرگوار آن حضرت، امام مهدي عليهالسلام را نيز شهيد ميکرد و زمين از حجت خداوند خالي ميشد.
پنجم: ستم پيشه بودن انسانها
علي عليهالسلام در مسجد کوفه ميفرمود، «زمين از حجت الاهي خالي نميماند، ولي خداوند به دليل ستم پيشه بودن و زيادهروي انسانها، آنان را از وجود «حجت» خود محروم ميسازد. [8] .
ششم: آمادگي جهاني
قطعا براي ظهور حضرت مهدي عليهالسلام به عنوان «خاتمالاوصياء» و منجي جهان بشريت و کسي که در کرهي زمين دين اسلام را بر تمامي دينها پيروز بگرداند، زمينه و آمادگي جهاني لازم است. از اين رو، جهان بايد زمينهي اين پذيرش را داشته باشد تا اين هدف محقق شود. بنابراين، ميتوان فقدان آمادگي جهان را يکي از فلسفهها و حکمتهاي غيبت امام مهدي عليهالسلام برشمرد.
پاورقی:
[1] بحارالانوار، ج 52، ص 322، ح 29.
[2] همان، ح 30.
[3] تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم عليهالسلام، ص 215.
[4] بحارالانوار، ج 51، ص 152.
[5] غيبت نعماني، باب 12، ح 15.
[6] عنکبوت (29)2. «آيا مردم گمان ميکنند همين که گفتند ايمان آوردهايم به حال خود رها ميشوند و امتحان نميگردند؟».
[7] بحارالانوار، ج 52، ص 91.
[8] الغيبه نعمائي، ص 141.

«... الامام عالم لا يجهل.»
امام عالمي است که ناداني در او راه ندارد. قيد «لا يجهل» هم براي تأکيد عالم بودن است و هم قيد احترازي است؛ زيرا ديگر دانشمندان بشري في الجمله عالمند؛ يعني اگر در موضوعي علم و آگاهي دارند، در بسياري از مسايل ديگر جاهلند و نادان. در بين دانشمندان کسي نيست که در تمام موضوعات عالمي متخصص باشد.
تا بدانجا رسيد دانش من
که بدانستمي که نادانم
تنها اميرالمؤمنين عليهالسلام بود که هميشه ميفرمود: «أيها الناس! سلوني قبل أن تفقدوني» [1] ؛ يعني از هر چه بپرسيد من جواب ميگويم، چه از عالم ماده - با تمام پهناوري آن - و چه از عالم مجردات - با همهي وسعت آن. اين حرف از غير علي بن ابيطالب عليهالسلام و فرزندان معصوم او از زبان ديگري صادر نشده و نميشود. چه، هر کس ديگري که چنين ادعايي کند، رسوا خواهد شد.
خواندن باقی این مقاله شوق انگیز در ادامه مطلب...

علي رغم تعابير بسيار جذاب و نوراني در بيانات حضرت ثامن الحجج عليهالسلام راجع به امامان معصوم و برکات وجودي آنان، متأسفانه عده بسياري با وجود ابتلائات و شدايد و مشکلات زياد نسبت به مهر تابان و وجود مقدس گره گشاي عالم، امام زمان عليهالسلام غفلت دارند و فقط اسمي از امام غايب شنيدهاند، ولي هيچ گاه به معناي
حقيقي کلمه، ارتباط روحي مناسبي با ايشان نداشته، از توسل و تمسک به آن حضرت غفلت ميورزند. فتنهها و شدايد در عصر غيبت امام عصر عليهالسلام بسيار نگران کننده است. امام رضا عليهالسلام در توصيف اين فتنههاي فراگير ميفرمايد:
«لابد من فتنة صماء صيلم، تسقط فيها کل بطانة و وليجة و ذلک عند فقدان الشيعة الثالث من ولدي. يبکي عليه السماء و أهل الأرض و کل حري و حران و کل حزين لهفان» [1] .
يک فتنه کور (خيلي مبهم و پيچيده) در راه است و ناگزير فرا ميرسد که هر خودي و دوست نزديکي را سرنگون ميکند. اين فتنه، زماني است که شيعيان، سومين از فرزندان مرا گم ميکنند. اهل آسمان و زمين و هر زن و مرد دلسوخته و هر غمگين و اندوهناکي، بر آن حضرت گريه ميکند.
«فتنه» به معناي امتحاني است که انسان را ميفريبد و هر کس ممکن است در مقابل آن فريب خورده و بلغزد. به علاوه در بيابان دشواري اين امتحان، تصريح فرموده که اين فتنه «صماء» و «صليم» است. «صماء» به معناي کر و «صليم» به معناي شديد است؛ يعني اين امتحان، چنان سخت و دشوار و نامعلوم است که ممکن است دوستان و خواص را نيز به زمين زند و همه را در معرض سقوط و انحراف قرار دهد.
امام رضا عليهالسلام اين زمان را هنگام گريه و زاري اهل آسمان و زمين دانستهاند. دورهاي که اهل درد از گم کردن امام زمانشان، غمگين و افسرده خاطر هستند و شادي و خوشحالي نميبينند؛ چون غم امام غايب از دل ايشان بيرون نميرود و زندگي آنها با غم و اندوه بر غيبت امام زمانشان، آميخته است.
منبع:
[1] عيون اخبار الرضا عليهالسلام 6:2.

از آن جا که اعمال شايست و ناشايست شيعيان در هر زمان بر امام همان زمان عرضه ميشود، مهر بي کران امام عليهالسلام ايجاب ميکند که براي گنهکاران از خداوند استغفار کرده و براي نيکوکاران توفيق بيشتر و جزاي نيکو مسألت نمايد.
از جمله شواهدي که ميتوان در تأييد اين مدعا ارائه کرد، روايتي است که عبدالله بن ابان از امام هشتم شيعيان نقل ميکند:
«قلت للرضا عليهالسلام: أدع الله لي و لأهل بيتي. قال: أولست أفعل؟ و الله ان أعمالکم لتعرض علي في کل يوم و ليلة. فاستعظمت ذلک، فقال: أما تقرأ کتاب الله: (قل اعملوا فسيري الله عملکم و رسوله و المؤمنون) [1] «[2] .
به امام رضا عليهالسلام عرض کردم: براي من و خانوادهام به درگاه خدا دعا کنيد. ايشان فرمود: مگر نميکنم؟ به خداوند سوگند که هر روز و شب کارهايتان را بديده من ميرسانند. آن گاه چون اين سخن براي من گران آمد، آن حضرت فرمود: آيا کتاب خدا را نميخواني: «بگو هر کاري ميکنيد، بکنيد که بزودي خداوند، فرستادهاش و مؤمنان کارتان را ميبينند.»
همچنين، امام رضا عليهالسلام بعد از آن که شخصا در مراسم تشييع و خاکسپاري يکي از شيعيان به ظاهر ناشناس خود شرکت ميکند، در پاسخ يکي از دوستانش دربارهي پيشينهي آشنايي خود با متوفي ميفرمايد:
«أما علمت أنا، معاشر الأئمة، تعرض علينا أعمال شيعتنا صباحا و مساء؟ فما کان من التقصير في أعمالهم، سألنا الله - تعالي - الصفح لصاحبه و ما کان من العلو،ع سألنا الله الشکر لصاحبه» [3] .
آيا نميداني که کارهاي پيروان ما، هر صبح و شام بر ما عرضه ميشود؟ پس هر گونه کاستي که در کارهايشان باشد، ما از خداوند براي صاحب آن درخواست گذشت ميکنيم و براي هر که بزرگواري کرده باشد، از خداي درخواست پاداش مينماييم.» از روايت فوق ميتوان بروشني دريافت که روزي بر وجود مولايمان امام زمان عليهالسلام نميگذرد، مگر اين که آن حضرت براي پيروان خويش دست دعا به درگاه يکتاي بي انباز دراز ميکند.
منابع و ماخذ:
[1] توبه (9): 105.
[2] بحارالانوار 347:23، ح 47.
[3] بحارالانوار 98:49، ح 13.

امام عليه السلام پناه مردم است. او نه تنها پناه مؤمنان و شيعيان، بلکه پناه همه ي بندگان خداست. گسترهي اين مهر تا بدان جاست که حتي بر سر مخالفين نيز سايه افکنده است [1] .
امام صادق عليهالسلام در جواب نامه محمد بن الحسن بن شمون نوشت: ما پناهگاه کسي هستيم که به ما پناه آورد: «نحن کهف لمن التجأ الينا» [2] .
سيد بن طاووس رحمه الله، معتقد است که در هنگام روي آوردن شدايد، بلايا، شبهات و فتنهها بايد به پناه امام زمان عليه السلام رفت و از آن حضرت استمداد نمود؛ چرا که اوست فريادرس درماندهها و بيچارگان. لذا يکي از القاب شريف آن حضرت «غوث» به معناي فريادرس است [3] روزي پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم نشسته بودند، امام حسن، امام حسين، فاطمه ي زهرا و حضرت علي عليهم السلام به ترتيب بر ايشان وارد شدند. با ديدن هر يک از آنان، اشک از ديدگان پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم جاري شد و آنان را اطراف خويش نشاند. برخي از اصحاب از علت گريه سؤال کردند. آن حضرت با بيان فضايلي از هر يک از حضرات، اشارهاي به ماجراي شهادت آنان کردند. در بيان فضايل امام حسين عليه السلام فرمود: حسين از من است... و پناهگاه پناه جويان است [4] .
جالب است که امام صادق عليه السلام نيز در بيان معرفي جلوههاي رأفت امام رضا عليهالسلام از ايشان به عنوان: غوث هذه الامة و غياثها... [5] (فريادرس و غياث امت) ياد مينمايند.
نقل شده که در ميدان نبرد، دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام که در حال جنگ با ايشان بود، شمشيرش شکست و چون مرگ را پيش چشمش ديد، به اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: يا علي! شمشيرت را به من ده! و آن حضرت بدون هيچ تأملي شمشير خود را به او دادند. با تعجب عرض کرد: آيا نترسيدي که با شمشيرت تو را از بين ببرم؟ امام عليهالسلام در پاسخ فرمود: ما خانوادهي کرم هستيم و هيچ گاه درخواست کسي را که به ما پناه آورد، رد نميکنيم [6] .
دوستان را کجا کني محروم
تو که با دشمنان نظر داري
همچنين ميتوان از پناه آوردن مردم کوفه - در موقع خشکسالي - به اميرالمؤمنين عليهالسلام ياد کرد، که ايشان به امام حسين عليهالسلام فرمود که دعا کند و پس از دعا، باران فراوان نازل شد [7] .
افسوس و صد افسوس که مدتي نگذشت و مردم کوفه تلافي کردند...؟!
منابع و پاورقی ها در ادامه مطلب...

مقام امامت در منزلت و رتبت، هم پايهي نبوت است. بدين معنا که همچنان که امر نبوت در حق کسي ثابت نميشود، مگر به فرمان خداوند متعال و در اين امر مردم کوچکترين دخالتي ندارند، امر امامت نيز چنين است [1] .
از طرفي، امر امامت ارثي است که از جانب انبيا به اوصيايشان منتقل ميگردد [2] .
منصب خلافت حقهي الهيه در زمين، منصبي بس رفيع است و مقاميست شامخ. خلافت در زبان عرب به معناي نيابت از ديگري است [3] و خليفه کسي است که در پي ديگري ميآيد و جانشين او شده و جاي خالي او را پر ميکند [4] ...

مسأله امامت و نحوه ي موضع گيري در قبال آن، حقيقتي است که نه تنها خط مشي انسان را در طول حيات دنيوي معين ميکند، بلکه سرنوشت آينده او را نيز ترسيم خواهد نمود. اين که فرد در شاه راه هدايت گام بردارد و يا در بيراههي جاهليت قدم نهد، ثمرهي اين انتخاب است. به بيان ديگر رسيدن به سعادت جاوداني و يا شقاوت ابدي نتيجه پذيرش و يا عدم قبول اين اصل اصيل اسلامي است.
از اين روست که امام رضا عليه السلام مي فرمايند:
«من مات لا يعرف أئمته مات ميتة جاهلية» [1] ؛ هر کس در حالي که عارف به امامانش نباشد، بميرد، به مرگ جاهليت مرده است.
بر پايه اعتقاد به امامت است که معنا و مفهوم حقيقي اسوه در عرصه عمل عينيت مييابد؛ همان معنا و مفهومي که رشد و تکامل شخصيت انسان از ابتداي طفوليت - دانسته يا ندانسته - بر پايه آن استوار است و هر فرد براساس همان دريافت نحوهي زندگي خويش را انتخاب نموده و راهي را که به آن منتهي ميشود، بر ميگزيند. همچنين اين انتخاب تأثير بسزايي در شالودهي نفساني و تربيتي هر فرد و دستيابي وي به سجاياي انساني و صيانت از آنها دارد.

روايت شده که امام رضا عليه السلام امر مي فرمود که حضرت مهدي عليه السلام را اين چنين دعا کنيد:
خدايا! دفاع کن از ولي و جانشينت و حجت تو بر آفريدگانت و زبان گويا از تو و سخن گوي به فرمان تو و چشم تو که با رخصتت مينگرد و گواه تو بر بندگانت است، سرور جنگ آور و پناهنده به تو و عبادت کننده در محضر تو و پناهش ده از شر تمام آنچه آفريدهاي و پديد آوردهاي و ايجاد کردهاي و شکل دادهاي و او را از جهات پيش و پس و راست و چپ و بالا و پايينش حفظ کن به حفاظتت که هر کس را با آن حفظ کني، نابود نشود و به واسطهي او، فرستادهات و پدران او را حفظ کن که پيشوايان [از جانب] تو و پايههاي دينت هستند و حفاظت نابود ناشدني و پناه غيرقابل خيانت و قدرت و عزت غلبه ناپذيرت را شامل او کن و او را در پناه استوارت قرار ده که پناه تو پناهنده را رها نميسازد و در پناه حمايت خود قرارش ده که براي هر کس در آن باشد، هميشگي است و او را به ياري شکست ناپذيرت ياور باش و به سپاه چيرهات مددش کن و با نيروي خود نيرويش بخش و فرشتگانت را در پي او قرار ده و دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار....
برای مطالعه کامل دعای اعجاب انگیز امام رضا(ع) به ادامه مطلب بروید...

حضرت رضا عليهالسلام - در مقام تشبيه و توصيف امام - او را به زمين گسترده (الامام... و الأرض البسيطة) تشبيه فرموده است.
«بساط» از مادهي «بسط» به معني گستردن چيزي است. لذا واژهي بساط به هر چيز گستردهاي اطلاق ميشود و يک مصداق آن فرش است. قرآن کريم ميفرمايد: (و الله جعل لکم الأرض بساطا) [1] ؛ خداوند زمين را براي شما فرش گستردهاي قرار داد.
آنچنان ناهموار است که نتوانيد بر آن استراحت و رفت و آمد کنيد و نه آنچنان نرم و هموار است که در آن فرو رويد و قدرت حرکت نداشته باشيد. نه چنان داغ و سوزان است که از گرمايش به زحمت بيفتيد و نه سرد و بي حرارت که زندگي بر روي آن براي شما دشوار گردد. بعلاوه، بساطي است که گسترده و آماده و داراي همهي امکانات جهت رفع نيازمنديهاي زندگي انسانها. زمين قرارگاهي است براي همه افراد بشر و در حالي که چندين نوع حرکت دارد، در پرتو قانون جاذبه و قشر عظيم هوايي که آن را از هر سو فرا گرفته و عوامل گوناگون ديگر، چنان آرام است که ساکنان آن کمترين حرکتي احساس نميکنند و هنگامي اهميت اين نعمت آشکار ميگردد که اندکي تزلزل و دگرگوني در آن رخ دهد.
ميدانيم نعمت آرامش و امنيت پايهي اصلي بهرهگيري از نعمتهاي ديگر است. بديهي است اگر اين عوامل مختلف دست به دست هم نميدادند، هرگز اين آرامش وجود نداشت. اين زمين گسترده زندگان را روي خود جمع ميکند و تمام حوائج و نيازهايشان را در اختيارشان ميگذارد و مردگان آنها را نيز در خود جاي ميدهد، که اگر زمين آماده پذيرش مردگان نبود، عفونت و بيماريهاي ناشي از آن فاجعهاي عظيم براي زندگان به وجود ميآورد.
آري! زمين همچون مادري که فرزندان خود را دور هم جمع ميکند و زير پر و بال خويش قرار ميدهد، انسانها را روي خود جاي ميدهد، نوازش ميکند، تغذيه مينمايد، لباس ميپوشاند، سکنا ميدهد و همه حوائجشان را تأمين مينمايد.
تشبيه امام به زمين گسترده ظاهرا اشاره به سعهي وجودي امام عليهالسلام و نيز گستردگي رحمت او دارد، که سفره برکت امام عليهالسلام براي همگان پهن است و وسيعترين و محکمترين پناهگاه امت است؛ «أوسعکم کهفا» [2] که کسي بيش از او مردم را پناه نداده و در هجوم بلاها و آسيبها هيچ کس چون او آغوش پر مهر خود را به روي بندگان خدا نگشوده است. امام صادق عليهالسلام به يکي از شيعيان فرمود: به خدا قسم من نسبت به شما از خودتان مهربانترم. [3] امام عصر عليهالسلام خطاب به شيعيانش ميفرمايد: ما در مراعات حال شما کوتاهي نميکنيم و يادتان را از خاطر نميبريم. اگر چنين نبود، بلاهاي سخت بر شما فرو ميآمد و دشمنان، شما را نابود ميکردند [4] .
در اين روزگار، بزرگترين و روشنترين جلوهي رحمت فراگير خداوند رحمان و رحيم، همان وجود نازنين و رحمت خيز امام زمان عليهالسلام است که در درود و سلام به او عرض ميکنيم:
سلام بر تو اي پرچم برافراشتهي هدايت!
درود بر تو اي دانش فراوان و ريزان!
سلام بر تو اي فرياد رس درماندگان!
درود بر تو اي ياريگر بي ياوران!
سلام بر تو اي رحمت فراگير و گستردهي خدا! [5] .
گره گشايي امام عليهالسلام از کار فروبستهي انسانها، به فرد يا قشري خاص و گروهي معين اختصاص نداشته، هر نيازمند و مددجويي را در بر ميگيرد. سخن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم دربارهي حضرت مهدي عليهالسلام روح اميد در انسان ميدمد:
أما الحجة، فاذا بلغ السيف منک المذبح - و أومأ بيده الي حلقه - فاستغث به فهو يغيثک و هو کهف و غياث لمن استغاث به [6] .
اما حجت (صاحب الزمان عليهالسلام) پس آن هنگام که کارد به گلويت رسيد
- راوي گويد: در هنگام بيان کردن اين سخن، آن حضرت با دست گلوي خودش را نشان داد - از او دادخواهي کن که به فريادت خواهد رسيد و او پناهگاه و فريادرس هر کس است که از او دادخواهي کند.
خود امام عصر عليهالسلام نيز در هنگامهي ظهور چنين خواهد فرمود:
... أن رحمة ربکم وسعت کل شيء و انا تلک الرحمة [7] .
من همان رحمت پروردگارتان هستم که همه چيز را فراگرفته است.
بنابراين به فضل الهي در اين بستر آرام، همهي وسايل آسايش و آرامش فرزندان اين زمين آماده و مهياست.
منابع و مواخذ:
[1] نوح (71): 19.
[2] بحارالانوار 115:51، ح 24.
[3] و الله انا ارحم بکم منکم بأنفسکم. (بحارالانوار 343:47، ح 33).
[4] احتجاج طبرسي 598:2، نامه امام عصر عليهالسلام به شيخ مفيد رحمه الله.
[5] مفاتيح الجنان، زيارت آل ياسين.
[6] بحارالانوار 35:91 ح 22.
[7] بحارالانوار 11:53، ح 1.

نماز به اندازهاي اهميت دارد که حضرت رضا عليهالسلام سفارش ميکنند که فرزندان از بچگي به نماز خواندن امر شوند: «يؤخذ الغلام بالصلاة و هو ابن سبع سنين؛ [1] .
چون پسر به هفت سالگي رسيد، او را به خواندن نماز وادار کنيد».
از حسن بن قارون روايت شده است که گفت: «سألت اباالحسن الرضا عليهالسلام أو سئل و أنا أسمع عن الرجل يختن ولده و هو لا يصلي اليوم و اليومين فقال: و کم أتي علي الغلام؟ فقال: ثماني سنين، فقال: سبحان الله يترک الصلاة؟ قال: قلت: يصيبه الوجع قال: يصلي علي نحو ما يقدر؛ [2] از امام رضا عليهالسلام سؤال شد از مردي که کودکش را اجبار ميکرد که نماز بخواند؛ زيرا او يک يا دو روز نماز نميخواند؟ حضرت فرمود: اين کودک چند سال دارد؟ راوي گويد:
عرض کردم هشت سال دارد. حضرت فرمود: هشت سال دارد و نماز نميخواند؟! گفتم: اگر کمي تنبيه شود چطور؟
فرمود نماز بخواند ولو به کتک خوردن باشد (يا به هر مقدار که توان داشته باشد)».
منابع و ماخذ
[1] وسائل الشيعه، ج 20، ص 229.
[2] من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 182؛ داستانها و حکايتهاي نماز، ج 1، ص 162.

شيخ صدوق از رجاء بن ابيضحاک - که از طرف مأمون براي بردن حضرت رضا عليهالسلام از مدينه به مرو، مأموريت داشت - روايت کرده است که گفت:
من از مدينه تا مرو همراه امام بودم. به خدا سوگند کسي را در پرهيزکاري و کثرت ذکر خدا و شدت خوف از حق تعالي مانند او نديدم.
جريان عبادت آن جناب در شبانهروز چنان بود که چون صبح ميشد، تسبيح، تحميد، تکبير و تهليل ميگفت و صلوات بر حضرت رسول و اولاد او ميفرستاد تا آفتاب طلوع ميکرد.
پس از آن به سجده ميرفت و سجده را چندان طول ميداد تا روز، بلند ميشد. سپس سر از سجده برميداشت و با مردم سخن ميگفت و تا نزديک زوال آفتاب، آنان را موعظه ميفرمود. پس از آن تجديد وضو ميکرد و به مصلاي خود برميگشت.
چون زوال ميشد، برميخاست و شش رکعت نافلهي ظهر به جا ميآورد و در رکعت اول بعد از حمد، سورهي «قل يا ايها الکافرون » و در رکعت دوم و چهار رکعت ديگر، بعد از حمد سورهي «قل هو الله احد» را ميخواند و در هر دو رکعت سلام ميداد و چون از اين شش رکعت فارغ ميشد، برميخاست، اذان نماز ميگفت و دو رکعت ديگر نافلهي پس از اذان به جاي ميآورد.
سپس اقامهي نماز ميگفت و شروع به نماز ظهر ميکرد و چون سلام نماز ميداد، آنچه خدا ميخواست، تسبيح، تحميد، تکبير و تهليل ميگفت.
پس سجدهي شکر به جا ميآورد و در سجده، صد مرتبه ميگفت: «شکرا لله».
پس سر برميداشت و براي نافلهي عصر برميخاست و شش رکعت نافلهي عصر به جا ميآورد و در هر رکعت بعد از حمد، سورهي «قل هو الله احد» ميخواند و پس از فراغ، اذان نماز عصر ميگفت و دو رکعت ديگر نافلهي عصر به جا ميآورد و در تمام نوافل ظهر و عصر، پس از خاتمهي حمد و سورهي رکعت دوم، قنوت ميخواند. سپس اقامه گفته و نماز عصر را شروع ميکرد و چون سلام ميداد، تسبيح، تحميد، تکبير و تهليل ميگفت تا آنچه خدا خواسته باشد. بعد به سجده ميرفت و در حال سجود، صد مرتبه ميگفت «حمدا لله».
چون روز به پايان ميرسيد و آفتاب غروب ميکرد، وضو ميگرفت و اذان و اقامه
ميگفت و سه رکعت نماز مغرب را ادا ميکرد و در رکعت دوم، پس از قرائت و پيش از رکوع، قنوت ميگرفت و چون سلام نماز ميداد، از مصلاي خود، حرکت نميکرد و خدا را آنچه ميخواست، تسبيح، تحميد، تکبير، تهليل ميگفت. سپس سجدهي شکر به جا ميآورد.
پس از برداشتن سر از سجده، با کسي تکلم نميکرد تا چهار رکعت نافلهي نماز مغرب را به جا ميآورد و در رکعت اول از اين چهار رکعت بعد از حمد، سورهي «قل يا ايها الکافرون» و در رکعات ديگر حمد و سورهي توحيد ميخواند و پس از سلام مينشست و الي ما شاءالله تعقيب ميخواند آن گاه چيزي ميخورد و تا نزديک ثلث شب مکث ميفرمود.
بعدا چهار رکعت نماز عشا را به جاي ميآورد و پس از خاتمهي نماز در مصلاي خود مينشست و ذکر خدا ميگفت و آنچه خدا خواسته تسبيح، تحميد، تکبير و تهليل ميگفت و بعد از تعقيب نماز، سجده شکر به جاي ميآورد و آن گاه به رختخواب ميرفت.
و چون ثلث آخر شب ميشد از بستر برميخاست و مشغول تسبيح، تحميد، تکبير، تهليل و استغفار ميشد. پس مسواک ميکرد و وضو ميگرفت و هشت رکعت نافلهي نماز شب ميخواند و در خاتمهي هر دو رکعت سلامي ميداد و در دو رکعت اول از اين هشت رکعت، در هر رکعتي بعد از حمد، سي مرتبه سورهي توحيدميخواند و بعد از اين دو رکعت، چهار رکعت نماز جعفر طيار به جا ميآورد و از نماز شب محسوب مينمود و چون از اين شش رکعت فارغ ميشد، دو رکعت ديگر را به جاي ميآورد. بدين طريق که در رکعت اول، حمد و سورهي «تبارک الملک» و در رکعت دوم، حمد و سورهي «هل أتي» را ميخواند و چون سلام نماز ميداد، برميخاست، دو رکعت نماز شفع به جاي ميآورد و در هر رکعت بعد از حمد، سه مرتبه سورهي توحيد ميخواند و پس از خاتمهي نماز شفع، يک رکعت نماز وتر به جاي ميآورد.
بعد از حمد، سه مرتبه سورهي توحيد و يک مرتبه سورهي «قل اعوذ برب الفلق» و يک مرتبه سورهي «قل اعوذ برب الناس» ميخواند.
سپس شروع ميکرد به خواندن قنوت و اين دعا را ميخواند:
«اللهم صل علي محمد و آل محمد، اللهم اهدنا فيمن هديت و عافنا فيمن عافيت و تولنا فيمن توليت و بارک لنا فيما اعطيت و قنا شر ما قضيت فانک تقضي و لا يقضي عليک، انه لا يذل من واليت و لا يعز من عاديت، تبارکت ربنا و تعاليت».
سپس هفتاد مرتبه ميگفت: «استغفر الله و اسأله التوبة». و چون سلام نماز ميداد تا نزديک طلوع فجر مشغول خواندن تعقيب نماز بود و سپس براي خواندن دو رکعت نافله نماز صبح برميخاست؛ که در رکعت اول بعد از حمد، سورهي «قل يا ايها الکافرون» و در رکعت دوم حمد و سورهي توحيد ميخواند وچون فجر طلوع ميکرد، اذان و اقامه ميگفت و دو رکعت فريضهي صبح را به جا ميآورد. و تا طلوع آفتاب، مشغول خواندن تعقيب بود.
آن گاه دو سجدهي شکر به جاي ميآورد و چندان طول ميداد تا روز بالا آيد.
آن حضرت در رکعت اول نمازهاي واجب روزانه، بعد از حمد، سورهي قدر و در رکعت دوم سورهي توحيد ميخواند، مگر در روز جمعه که در نمازهاي صبح، ظهر و عصر آن روز، در رکعت اول حمد و سورهي جمعه و در رکعت دوم حمد و سورهي منافقين ميخواند و در نمازهاي چهار رکعتي، در دو رکعت آخر، سه مرتبه تسبيحات اربعه را ميخواند و در قنوت تمام نمازها، اين دعا را قرائت ميکرد:
«رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم، انک انت الا عزالاجل الاکرم».
در هر شهري که ده روز اقامت ميکرد، روزها روزه ميگرفت و چون شب ميشد، پس از نماز افطار ميکرد و نافلهي نمازهاي مغرب ونماز شب و شفع و وتر و نماز صبح را در حضر و سفر ترک نميکرد.
اما نوافل نمازهاي چهار رکعتي را در سفر ترک ميکرد و بعد از به جا آوردن نمازهاي مزبور، سي مرتبه تسبيحات اربعه را ميخواند و ميفرمود: اين به جهت تمامي نماز است و هميشه در موقع دعا - چه در نماز و يا غير نماز - ابتدا شروع ميکرد به صلوات زياد فرستادن به رسول خدا صلي الله عليه و آله و اولاد او عليهالسلام و قرآن را بسيار تلاوت ميکرد و هرگاه به آيهاي ميرسيد که در آن ذکر بهشت يا دوزخ شده است، گريه ميکرد و از خدا درخواست بهشت مينمود و از آتش پناه ميجست و در جميع نمازهاي خود «بسم الله» را بلند ميگفت و چون «قل هو الله احد» را تلاوت ميکرد، آهسته ميگفت: «الله اکبر» و چون از خواندن آن سوره فارغ ميشد، سه مرتبه ميگفت: «کذلک الله ربنا» و چون «قل يا ايها الکافرون» را ميخواند، آهسته در دل خود ميگفت: «يا ايها الکافرون» و چون از آن سوره فارغ ميشد، سه مرتبه ميگفت: «ربي الله ديني الاسلام» و چون سورهي «و التين و الزيتون» را تلاوت ميکرد، بعد از فراغ ميگفت: «بلي و انا علي ذلک من الشاهدين»... و هرگاه در قرآن، «يا ايها الذين آمنوا» را قرائت ميکرد، آهسته ميگفت: «لبيک اللهم لبيک».
در هيچ شهري وارد نميشد، مگر اين که مردم قصد خدمتش ميکردند و از معالم دين خود ميپرسيدند، حضرت رضا عليهالسلام آنها را جواب ميفرمود و براي آنان احاديث بسياري از پدرانش و حضرت علي عليهالسلام و رسول خدا صلي الله عليه و آله ميگفت.
پس چون آن حضرت را نزد مأمون بردم، از من خبر حال او را در بين راه پرسيد و من آنچه از آن جناب، مشاهده کرده بودم، در
اوقات شب و روز و حرکت و اقامت، به مأمون خبر دادم. مأمون گفت: بلي اي پسر ابيضحاک! علي بن موسي الرضا عليهالسلام بهترين اهل زمين و عالمترين و عابدترين آنان است؛ ولي اين مطلب را به کسي مگو؛ چون نميخواهم فضل آن جناب ظاهر شود؛ مگر به زبان من و به خدا استعانت ميجويم که او را بلند کنم و قدرش را رفيع سازم. .
عيون اخبار الرضا، ج 2، باب 43؛ منتهي الآمال، ج 2، ص 177؛ بحارالانوار، ج 12. ص 86 (مترجم).

منقول است که ، در زمان حضور امام رضا(ع) در خراسان ، زنی بود که اظهار علویه می کرد، وخود را اولاد حضرت فاطمه (س) معرفی می نمود، وبه زینب علویه مشهور شده بود.
چون این خبر را به محضر مبارک امام رضا(ع) رساندند، حضرت رضا(ع) نسبت به او اضهار بی اطلاعی نمودو فرمود:« مرا علمی درباره ی او نیست.»
چون این خبر به گوش آن زن رسید، به نزد حاکم آمد، وبا کمال بی شرمی به حاکم گفت:« اگر علی بن موسی الرضا (ع) نسبت مرا رد می کند ، من هم نسبت او را نسبت به حضرت فاطمه (س)نفی می کنم .)
حاکم غلام خود را به حضور امام رضا(ع) فرستاد ، وقضیه را به اطلاع آن حضرت رساند. امام رضا(ع) به او گفت:« من فردا به دیدن حاکم خواهم آمد، و صحت نسبتم به او ظاهر خواهد شد!»
لازم به ذکر است که حاکم دارای کاخ وسیعی بود، قسمتی از آن را برکةالسباع نام گذاری کرده بود، که در آن انواع واقسام سباع و جانوران نگه داری می شد.
چون روز دیگر شد، آن امام همام (ع) به نزد حاکم آمدند،و خطاب به حاکم فرمودند:«خداوند متعال ، گوشت اولاد فاطمه وعلی (ع) را بر وحوش و سباع حرام گردانیده است. اگر این زن یقین میداند که او اولاد ایشان است، و این برکه بیاید ، تا صدق گفتارش بر خاص وعام ظاهر شود.»
آن زن سیه روی نیز به آن حضرت گفت:«شما نیز این ادعا را می نمایی؛پس اول شما داخل برکه برو ، سپس من خواهم رفت.»حضرت رضا (ع) با کمال تواضع وفروتنی برخاسته، و به سوی برکه روان شد.حاکم وخواص ، که آنجا نظاره گر این قضیه بودند، خواستند منع آن حضرت کنند، که ایشان فرمودند:«از جانب من خاطر جمع باشید!» سپس در برکه را گشوده ، و داخل شدند.آنگاه پیش رفتند، ویک به یک سباع وحیوانات درنده و وحشی را نوازش کردند ودست بر پشت وسر آنها کشیدند. هریک از آن سباع ،سر و پای خود را بر آن حضرت می مالیدند، و ذلیل و مطیع بر دور آن وجود مبارک می گردیدند؛ حضرت نیز آن ها را نوازش می کردند.
حاکم ومردم ، با تعجب این صحنه عجیب را نظاره گر بودند! زمانی که همه ، این معجزه ی حضرت را دیدند وتأیید کردند، ایشان از برکه خارج شدند.
چون زینب کذابه آن صحنه را مشاهده کرد ، از ورود به برکه ترسیدو از رفتن به داخل آن امتناع نمود!حاکم به مأمور خود گفت :
« گوش به حرف او نداده ، ووی را داخل برکه ببرید! اگر راست می گوید، و علویست، درندگان با او به همان طریق رفتار خواهند نمود، که با علی بن موسی الرضا (ع) رفتار نمودند.» بنابرین آن زن را داخل برکه نمودند.به محض وارد شدن او سباع ودرندگان از هر طرف حمله ور گشته ، و وی را پاره پاره کردند.از پس ،او به زینب کذابه شهرت یافت.
منقول از کتاب تحف المجالس، ص236.

دوره ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ كه از زمان رحلت رسول اكرم
ـ صلّي الله عليه و آله ـ در سال دهم هجرت شروع و به غيبت كبري ختم شده را به سه
دوره مي توان تقسيم كرد اوّل دوره امام علي ـ عليه السّلام ـ تا دوره امام حسين ـ
عليه السّلام ـ ، دوره دوم امام سجاد ـ عليه السّلام ـ تا امام كاظم ـ عليه
السّلام ـ ، و سوم: دوره امام رضا ـ عليه السّلام ـ تا امام زمان ـ عجل الله تعالي
فرجه الشّريف ـ .
دوره سوم دوراني است كه با كمرنگ شدن بروز و ظهور سياسي ائمه همراه است. اين دوره
با امامت امام رضا ـ عليه السّلام ـ شروع مي شود ولي آنحضرت فرصتي براي ظهور و
بروز در سطح وسيع سياسي و اجتماعي در جامعه پيدا ننمود، در اين دوره هر چند ائمه
چون گذشته از ابراز حقوق حقّه خويش به هر نحو ممكن امتناع نميكنند، امّا فشار
سياسي و خفقان حاكميّت، هيچ گونه مجالي براي اجراي آن بدست نميدهد.
اهتمام امام به حفظ شيعيان و تشكيلاتي است كه در دوره قبل بنيان نهاده شده و آرام
آرام همراه با تقيّه با ارتباطاتي بسيار سخت و پيچيده به سوي استقلال خويش، بدون
حضور امام به پيش ميرود. حكومت عباسي به منظور كاستن از فشار قيامهاي علوي به
صورت ظاهر احترام و تقدمي خشك براي ائمه قائل است، ضمن اينكه با قدرت تمام به
كنترل و سختگيري برايشان ميافزايد.(1)
در اين زمان علويان نه تنها به حكومت مأمون بلكه به خلافت هيچ يك از عباسيان تن در
نميدادند، زيرا خود كساني را داشتند كه به مراتب سزوارتر از عباسيان براي تصدّي
آن ميشناختند. و به علاوه مأمون به دودماني تعلق داشت كه نسبت به افراد آن قلوب
خاندان علي ـ عليه السّلام ـ چركين بود، بيش از آنچه از بني اميه كشيده بودند از
عباسيان ميكشيدند، اموالشان را ضبط ميكردند و خونهايشان را ريخته و از
شهرهايشان آواره ميساختند و خلاصه انواع شكنجهها را روا ميداشتند.(2)در اين
دوره تبليغات زهرآگين در شكلهاي مختلف به هدف بياعتبار كردن شخصيت علمي علويان
نزد مردم صورت ميگرفت. خدشه وارد كردن به تصوّرات مردم درباره عظمت خاندان رسالت،
تنها هدف مهمي بود كه از طرق مختلف توسط عباسيان دنبال ميشد يكي از شيوههاي
تبليغي عباسيان بر ضدّ علويان اين بود كه ميگفتند: علويان آنچنان حقّي براي خود
قائلند كه ساير مردم را «عبيد» و برده خود ميدانند. آنها اين مفهوم را از رواياتي
كه درباره برتري اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ يا مفهوم امامت و برتري و برگزيدگي
(اصطفاء) از خود پيامبر و ائمه شيعه نقل شده است، گرفته و در تبليغات خود از آن
سوء استفاده ميكردند. در حالي كه در اين گونه روايات تنها اطاعت بي چون چراي مردم
از امام خاطرنشان شده و اين مفهومي است غير از آنچه بني عباس در اين باره عنوان ميكردند.
و عدهاي از مردم سادهلوح را به دوري از علويان واميداشتند. در اين دوره جعل
حديث و نسبت دادن آن به ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به منظور تخريب شخصيّت
آنها نوعي ديگر از تبليغات بر ضدّ شيعه بود كه حتّي غيرعباسيان نيز در آن نقش
داشتند، آنها سعي داشتند با راههاي مختلف موقعيّت علويان را در ميان دوستداران
آنها تخريب كنند و با اعمال محدوديّت براي علويان و شيعيان از بسط و گسترش تشيّع
جلوگيري كنند.(3)
در دوره امام رضا ـ عليه السّلام ـ شيعيان در اكثر مناطق اسلامي تحت سلطه عباسيان
حضور داشتند به گونهاي كه در كتب تاريخي از اظهار ادب و احترام مردم شهرهاي مختلف
نسبت به امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ ياد شده است. عدّه زيادي از مردم
مدينه و كوفه در عصر امام، شيعه بودند و امام رضا ـ عليه السّلام ـ كه از مدينه به
سمت مرو حركت كردند مورد استقبال مردم شهرهاي بصره و خراسان و نيشابور و مرو و...
واقع شدند. به گونهاي كه با ورود امام به اين شهرها قلب مردم از فرط شوق به طپش
ميافتاد و به گرمي امام را پذيرا ميشدند و در استقبال و پذيرايي از آن حضرت بر
يكديگر پيشي ميگرفتند.(4) و اين بيانگر اين مطلب است كه مردم عاشق و علاقهمند به
خاندان نبوّت و رسالت بودند و به آنها عشق ميورزيدند وعلي رغم جوّ اختناق و خفقان
و وحشت، تكريم امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ را بر خود فرض ميدانستند.
ورود امام به ايران، سبب خير و بركت و وجود پر وجودش منشأ خيرات و بركات و گسترش
تشيّع در ايران شد و اثار بر جاي مانده از مسير امام در شهرها و مناطقي كه به نحوي
محلّ استقرار امام بوده، نشان از علاقه ويژه شيعه به ائمه خود در ميان مردم است به
عنوان نمونه «مسجد امام رضا ـ عليه السّلام ـ در اهواز» يكي از قديميترين نقاطي
است كه در ايران به نام امام رضا ـ عليه السّلام ـ وجود دارد و مساجد و قدمگاههايي
كه در دزفول و ابرقوي يزد و ... به نام امام رضا ـ عليه السّلام ـ وجود دارد.(5)
يكي ديگر از مناطق شيعه نشين در عصر امام رضا ـ عليه السّلام ـ مصر است كه ادريس
بن عبدالله از دسترس مأموران دولت عباسي فرار ميكند و به مصر ميرود. ادريس در
مصر مهمان يكي ازمأموران دولت عباسي به نام «واضح موسي صالح بن منصور» مشهور به
«مسكين» شد كه از شيعيان بود و منصب (بريد) نامهرسان مصر را داشت. اين فرد ادريس
را به صورت پنهاني به مغرب فرستاد كه هارون پس از آگاهي از كار او، او را به قتل
رساند. چون در دستگاه عباسي كسي كه با شيعيان همكاري ميكرد و شيعه بودنش به اثبات
ميرسيد سزايش مرگ بود. ادريس وقتي به شهر «وليلي» رسيد قبيله اوربه از قبايل
بزرگ مغرب از او تجليل كردند. و حضور او را گرامي داشتند . پذيرفتن ادريس توسط اين
قبيله كمك بزرگي در رونق حركت و حكومت ادريس كرد، آنها با ادريس بيعت كردند و
ادريس براي آنها خطبه خواند، پس از آن تمام قبايل و اهالي مراكش (مغرب) با او بيعت
كردند و قدرت او روزافزون شد. به گونهاي كه توانست دولتي بزرگ و قدرتمند در مغرب
عربي به نام اسلام و شيعه تأسيس كند. دولت او كه در سال173 هـ در مغرب تأسيس شد
نخستين دولت شيعه بود. ادريس سرزمين (تامس) و قلاع آن را فتح كرد و آنها را به
اسلام دعوت نمود، بعد تلمسان را تسخير كرد كه اهالي آنجا حكومت ادريس را پذيرفتند
و در آنجا مسجدي بنا كرد. فلذا شمال افريقا از شيعيان و تحت رهبري ادريس بودند تا
اينكه ادريس توسط مأموران عباسي شهيد شد. و امام رضا ـ عليه السّلام ـ درباره
ادريس ميفرمايند: «ادريس بن عبدالله از شجاعان اهل بيت بود و به خدا سوگند همانند
وي در بين ما كسي نيامده است.»(6)
با توجّه به مطالبي كه گفته شد ميتوان نتيجهگيري كرد كه در زمان امامت امام رضا
ـ عليه السّلام ـ با توجّه به اينكه جوّ خفقان و رعب آوري كه عباسيان ايجاد كرده
بودند زندگي شيعيان به سختي ميگذشت و با اين حال به بركت وجود امام رضا ـ عليه
السّلام ـ بسط و گسترش تشيّع در جهان اسلام به ويژه ايران روزافزون بود، به گونهاي
كه اكثريت و يا بخش قابل توجّهي از مردم مناطق كوفه، قم، جبل العامل، مصر و
نيشابور و ... شيعه بودند و به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه شيعيان نسبت به
اهل سنّت در اقليّت بودند و حتّي عده زيادي از مردم خراسان و ... سنّي حتّي ناصبي
و دوستدار معاويه بودند.(7)
پی نوشت ومنابع:
1- كاظمي پوران، محمّد، قيامهاي شيعه در عصر عباسي، 1380، ص 218.
2-جعفر مرتضي حسيني، زندگاني سياسي هشتمين امام، ترجمه خليليان، ص110 و 111.
3- جعفريان، رسول، حيات فكري و سياسي امامان شيعه، قم، انتشارات انصاريان، چاپ
ششم، 1381، ص 446 تا 450.
4- عطايي خراساني، علي اصغر، زندگاني امام رضا ـ عليه السّلام ـ ص 94 و قبل از آن.
5- جعفريان، رسول، پيشين، ص463 و 464.
6- كاظمي پوران، محمّد، پيشين، ص 198 الي 206.
7- عاملي، محمّدحسن، شيعه در تاريخ، ترجمه عطايي، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي،
چاپ اول، 1370، ص 213.
برگرفته از: 1. سيره الائمه اثني عشر، هاشم معروف الحسيني.
2. شيعه در تاريخ، محمّد حسين زين عاملي.

صاحب منزلت بود نزد حضرت رضا(ع) شیخ کشی روایت کرده از زکریا بن آدم که گفت:
عرض کردم به حضرت رضا(ع) که من می خواهم بیرون روم ازمیان اهل بیت خود که سفیهان در میان ایشان بسیار شده.
فرمود: این کار را نکن، زیرا که به واسطه ی تو دفع می شود از ایشان (آن سفاهت ) همچنان که دفع می گردد از اهل بغداد به واسطه ی حضرت ابوالحسن کاظم(ع).
روایت کرده از علی بن مسیب همدانی که از ثقات اصحاب حضرت رضا(ع) است که گفت:
عرض کرد به امام رضا(ع) که راه من دور است وهمه وقت نمی توانم به خدمت شما برسم از کی اخذ کنم احکام دین را؟ حضرت فرمود:«بگیر معالم دین خود را زکریا بن آدم القمی که مأمن است بر دین ودنیا».
واز جمله سعادت که زکریا بن آدم به آن فائز شد آن بود که یک سال با حضرت رضا(ع) از مدینه به مکه برای حج مشرف شد وزمیل آن حضرت بود تا مکه، ظاهر مراد آن است که هم محمل آن حضرت بود.
علامه مجلسی از (تاریخ قم) نقل کرده که مدح اهل قم فرموده اکثر اهل قم از اشعریین می باشند وپیغمبر(ص)دعای آمرزش کرده در حق ایشان وگفته:«اَللّهمَّ اغفرللاَشعَریینَ صَغیرِهِم وکَبیرِهِم»
و هم فرموده اشعریون از من اند و من از ایشانم واز مفاخر ایشان آن است که اول کسی که ظاهر کرد شیعگی را به قم، موسی بن عبدالله بن سعید اشعری بود ونیز از مفاخر ایشان است آنکه حضرت رضا(ع) فرمود به زکریا بن آدم بن عبدالله بن سعید اشعری ، خداوند دفع کند بلا را به سبب تو از اهل قم همچنان که دفع می کند بلا را از اهل بغداد به واسطه ی قبر موسی بن جعفر(ع) وهم از مفاخر ایشان آنکه ایشان وقف کردند مزرعه ها وملک های بسیار بر ائمه (ع) اکرام کردند جماعت بسیاری از ایشان را به هدیه ها وتحفه ها وکفنها که از آن جماعت می باشند.
شیخ کشی روایت کرده به سند معتبر از زکریا بن آدم که گفت: وارد شدم بر حضرت امام رضا(ع) از او شب وتازه مرده بود ابوجریر زکریا بن ادریس قمی ، پس حضرت سوال کرد مرا از او وترحم فرمود بر او یعنی فرمود:« رَحمَةُ اللهُ وَ لَم یَزَل یحدِّثنی وَ اُحَدِّثُهَ حَتّی طَلَعَ الفَجرَ فَقامَ علیه السلام فَصَلَّی الفَجر.»
وپیوسته سخن می گفت با من ومن سخن می گفتم با او تا صبح طلوع کرد پس حضرت برخاست ونماز فجر خواند.
قبر او در وسط قبرستان قم در محوطه ی معروفه شیخان کبیر معروف است و در جوار او است قبر پسرعمش زکریا بن ادریس بن عبدالله بن سعید اشعری قمی معروف به ابوجریر که از اصحاب حضرت صادق (ع) وحضرت موسی(ع) وحضرت رضا0,9 وصاحب منزلت بوده وهم جوار او مدفون است، آدم بن اسحاق بن عبدالله بن سعد اشعری که فرزند برادر زکریا بن آدم است.
منبع: گروه تحقیق ولیعصر ، عشق هشتم،پاییز 88 ،ص 61

مرحوم محدث قمی (ره) از ابو حبیب بناجی روایت کرده است:در عالم رویا دیدم ، که حضرت رسول(ص) به بناج آمده ، ودر مسجدی که حجّاج هر سال آنجا فرود می آمدند ، منزل کرده اند. من به سوی ایشان رفتم ، سلام وعرض ادب نمودم ، وپیش رویشان ایستادم . جلوی آن رسول خدا طبقی خرما از برگ نخل مدینه و خرما صیمانی بود ، پیامر (ص9 قبضه یی از آن برداشت وبه من داد ، من آن را شمردم 18 عدد خرما بود . پس از آن من چنین تأویل کردم که ،من به عدد هر خرما یک سال بمانم. بیست روز بعداز آن خواب در زمین کشاورزی بودم که ،فردی به پیش من آمد وخبر داد که امام رضا(ع) به مسجد بناج آمده ومردم برای دیدن ایشان به آنجا شتافتند.
من سریع خودم را به محضر امام هشتم(ع) رساندم ،دیدم حضرت دقیقا در موضی نشسته است که ، که حضرت رسول (ص) در خواب نشسته بود و حصیر زیر پای امام(ع) نیز همان حصیر بودکه در خواب زیر پای رسول(ص) دیدم ؛ پیش حضرت نیز طبقی خرما از جنس برگ نخل مدینه وخرمای صیمانی است ، جلو رفتم وعرض ادب کردم ، حضرت با مهربانی وصمیمیت سلام مرا جواب داد ، سپس حضرت مرا به نزد خود خواند وقبضه یی خرما به من داد که دقیقا 18 عدد خرما داشت:همان تعدادی که رشول خدا(ص) به من داده بود. به امام گفتم :«زیاد کن ،یابن رسول الله (ص)! » امام (ع)فرمود: «اگر رسول خدا(ص) به تو زیاد تر می داد ، ما هم می دادیم.» انگاه با تعجب از محضر حضرت خارج شدم.
» صلی الله علیک یا بن امیر المومنین روحی فداک«
برگرفته از: مرحوم محدث قمی (ره) ، کتاب منتهی الامال
یکی از مقاطع مهم تاریخ سیاسی اسلام و زندگانی ائمه اطهار(ع) ماجرای پذیرش ولایتعهدی امام علی بن موسی الرضا(ع) است. این موضوع به دلیل اهمیت و سوال انگیز بودنش توجه بسیاری از مورخان قدیم و جدید را به خود جلب کرده و تاکنون کتاب های بسیاری را به خود اختصاص داده است.
آنچه در این سری پستها مورد بررسی و دقت قرار گرفته، جغرافیای تاریخی، سیاسی و اجتماعی شهرهایی است که حضرت رضا(ع) به دستور مامون از آن جا عبور کرده و یا در آن جا توقف داشته است. مبدا این خط سیر مدینه و مقصد آن مرو بود. مسیری که مامون تاکید داشت حضرت رضا(ع) را از آن عبور دهد، یکی از راه های متداول آن زمان به شمار می رفت و آن از مدینه به بصره و ازطریق سوق الاهواز (اهواز) به فارس و سپس از راه کویر و بیابان میان ایالتهای فارس و خراسان می گذشت و به مرو ختم می شد.
راه دیگری که در آن زمان متداول بود از مدینه به سمت کوفه و مدینه الاسلام (بغداد) می رفت و سپس از آن جا به سمت ری، قم و خراسان و بالاخره به مرو منتهی می شد. این خط سیر اخیر از سه شهر حساس: کوفه، بغداد و قم می گذشت. شهر کوفه مرکز تجمع شیعیان و پایگاه علویان محسوب می شد و همواره شاهد قیام ها و نهضت های علویان بر ضد حکام بنی امیه و بنی عباس بود. بغداد در زیر سیطره عباسیان متعصب و مخالفان سیاسی مامون اداره می شد، و در کشمکش های سیاسی و خاندانی میان مامون و برادرش امین تبدیل به کانون توطئه برضد مامون شده بود. شهر قم، از معدود شهرهای ایران به شمار می رفت که دارای تمایلات شیعی بود و محبت به خاندان علی بن ابی طالب در آن موج می زد.
از این رو مامون مسیری که برای انتقال امام رضا(ع) از مدینه به مرو انتخاب کرده بو از دیدگاه جغرافیای طبیعی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی بسیار حساب شده و زیرکانه بود. بررسی جغرافیای تاریخی هجرت علی بن موسی الرضا(ع) به گونه ای که به تفصیل و با طرح جزئیات حوادث شهر به شهر، منزل به منزل به شرح آن خواهیم پرداخت خود به تنهایی نمایانگر ماهیت ولایتعهدی علی بن موسی الرضا(ع) است و به اعتقاد نگارنده، ترسیم جغرافیای تاریخی عزیمت امام رضا(ع) و حوادثی که در طول این سفر رخ داد یکی از دلایل روشن ماهیت ولایتعهدی است که یه بسیاری از پرسش ها و سوئ تعبیر ها درباره پذیرش آن از سوی امام(ع) خاتمه می دهد. امام رضا(ع) در طول ای سفر همواره دست به اقدامهتی زد که مآلاً به افشای اهداف مامون از طرح ولایتعهدی و اعلام مواضع خود نسبت به پیشنهاد مامون انجامید. این اقدامات از همان ابتدای سفر آغاز شد و در طول سفر هرگاه که فرصت مغتنم بود ادامه می یافت تا هنگامی که حضرت به مرو رسید. مواضع امام بعد از پذیرش تحمیلی ولایتعهدی شدت بیشتری به خود گرفت، و سرانجام منجر به شهادتش شد.
محض رضا قصد دارد بخش جدید مطالبش را با عنوان از مدینه تا مرو را در راستای گسترش آگاهی های شما از سفر تاریخی امام رضا(ع) در آینده نزدیک بنیان گذارد.
من پس فردا می رم بیت الله الحرام ،اگه خوبی ،پستی چیزی دیدید به هر حال حلال کنید، می خواستم 1 سالگی محض رضا رو جشن بگیرم اما فکر کنم اون وقت نباشم ، پس همین الان می گم
"محض رضا تولدت مبارک"

حیله مأمون در به شهادت رساندن امام رضا(ع)
راستش رو بخواین من متن کتاب این کتاب آقای حمید قلندری رو که خوندم هر کاری کردم نتونستم این قسمت از زندگانی امام رضا(ع) رو خلاصه کنم به همین جهت هم اون رو به صورت کامل نوشتم ....
هنگام ورود مرکب مبارک امام رضا(ع) به مرو ، مأمون (لع) و فضل بن سهل وزیر مأمون که تمام امور کشور بر عهده او بود ، با عده ی زیادی از بزرگان دربار ی و حکومتی ، تا چندین فرسنگ به استقبال آن امام همام (ع) رفتند؛ آن حجت یگانه زمان را با حشمت و جلال فراوان به شهر آوردند.
سپس مأمون پس از گذشت چند روز ، حیله ی خود را ، که اظهار واگذاری خلافت به آن حضرت بود ، ابراز کرد، تابه خیال خود ، بایک چندین نشان را بزند:اول ، قیام های علویین را علیه دستگاه حکومت خود از بین ببرد ، یا از آن بکاهد.دوم،با وارد کردن و وجود مبارک امام رضا(ع) به دستگاه حکومت خود که همواره مورد نفرت وبدگویی آل علی(ع) بود وبه تشکیلات حکومتی کاملا بدبین بودند و عوامل آن را ناپاک و آلوده می دانستند_ موجبات خوش بینی علویین و شیعیان را فراهم آورند.سوم، مأمون قصد داشت با این شیوه ، از وجهه ی تقوایی آن حجّت خدا(ع) بکاهد؛وبا توّجه به همه این ها ،بتواند بدون هیچ گونه خطری به حکم رانی خود ادامه دهد.
وجود مبارک امام هشتم(ع) نتیجه یی بر خلاف انتظار مأمون و وزیرش ،فضل بن سهل_طراح تمامی نقشه های دربار مأمون _ داشت.امام با ردّ قاطعانه پیشنهاد مأمون تمامی نقشه های او را نقش بر آب کرد تا او ، امام (ع) را با شمشیر برهنه وادار به پذیرش ولایتعهدی کرد.
در کیفیت حیله ی مأمون دربه شهادت رساندن آن بزرگوار،روایات بسیاری نقل شده است،اما آنچه قابل توجه است ، سخن مبارک خود آن بزرگوار دربارهی طریقه شهادت در باره شهادت ، غسل و دفن خود می باشد،که از معجزات امامت محسوب می شود.
امام بزرگوارچند روز قبل از به شهادت رسیدن با جناب هرثمة بن اعین(علیه الرحمه) که از اصحاب سرّ آن حضرت بود، نحوه شهادت خود را در میان می گذارد.از آن جا که این روایت دارای نکته های ظریف متعددی است، من عین آنچه زا که مرحوم محدث قمی (علیه الرحمه) به سند ابن بابویه (ره) نقل کرده است، تقدیم می دارم.هرثمة بن اعین (ره) روایت کرده است که:
شب از نیمه گذشته بود، که صدای در خانه را شنیدم . یکی از غلامان من جواب داد و پرسید:
«کیستی؟» ان که پشت در خانه بود، پاسخ داد:«به هرثمه بگو که ،سید ومولایت تو را می طلبد.»
پس به سرعت بر خاستم، و لباس هایم را پوشیدم. سپس با عجله به را افتادم ، وخود را به
محضر مبارک آقا و سرورم ، امام رضا(ع) رساندم ، چون داخل خانه شدم ، دیدم که مولای من
در صحن مبارک خانه ی خود نشسته است. فرمودند:«ای هرثمه!»گفتم :«لبیک، ای مولای من!»
گفت :«بنشین!» چون نشستم ، فرمودند:
ای هرثمه ! آنچه می گوی ، بشنو وبه خاطر داشته باش! بدان وقت آن رسیده که نزد حق تعالی
رحلت نمایم ، وبه جد بزرگوار خود ملحق شوم. ناقه ی عمر من به آخر رسیده است.مأمون (لع)
عزم کرده است که به وسیله ی انگور و انار به من زهر بخوراند. پس زهر را در رشته خواهد کشید،
و سوزن در میان دانه های انگور خواهد دوانید واما انار !پس ابتدا ناخن بعضی از غلامان خود را به
زهر آغشته ، و به دست آنها انار را بر من دانه خواهد کرد .فردا مرا خواهد طلبید،وآن انگور وانار را
به جبر به من خواهد خورانید.بعد چون به دار بقا رحلت نمایم،حق تعالی بر من جاری خواهد شد.
مأمون (لع) می خواهد مرا به دست خود غسل بدهد .چون خواست این اراده کند، پیغام مرا در
خلوت با او برسان، وبگو امام رضا(ع) گفت:«اگر متعرّض غسل وکفن و دفن من بشوی ،به تومهلت
نخواهم داد ؛ وعذابی که در آخرت بر تو مهیّا شده است ،به زودی بر تو خواهم فرستاد .»چون این را
بگویی ،دست از غسل دادن من خواهد کشید، وبه تو واگذار می کند.او از بام خانه ی خود به گونه یی
مشرف خواهد شد ، که بتواند تو را در حال غسل دادن ببیند.البته ،ای هرثمه! زینهار،که متعرض غسل من
مشو،تا هنگامی که ببینی در کنار خانه ی ما خیمه سفیدی برپا کنند! پس چون خیمه را مشاهده کردی
مرا بردار و به درون خیمه ببر،و خود به بیرون خیمه بایست.دامان خیمه را برمدار ونگاه نکن که هلاک
می شوی بدان که، درآن وقت مأمون (لع) از بالای بام خانه ی خود به تو خواهد گفت: «ای هرثمه!شما
شیعیان می گوییدکه امام را فقط امام غسل دهد اما امروز چه کسی امام رضا(ع) را غسل میدهد، حال آنکه
پسرش در مدینه، وما در طوس هستیم؟هنگامی که مأمون این را گفت ،تو در جواب بگو:«ما شیعیان می گوییم
،امام (ع) را واجب است امام (ع) غسل دهد، اگر ظالمی مانع نشود.البته اگر کسی هم مانع شود،ودر میان امام
وفرزندش جدایی افکند، امامت امام باطل نخواهد شد. پس اگرتو امام رضا (ع) را به اینجا فرا نمی خواندی ، وامام
در مدینه می ماند،پسرش که امام زمان (ع) بعد از اوست، وی را غسل می داد.تو بدان که ، امروز نیز پسرش او
را غسل می دهد،به نحوی که دیگران نمی دادند.»
پس بعد از ساعتی ، خواهی دید که آن خیمه گشوده می شود، ومرا غسل داده وکفن کرده اند.پس مرا به سوی
مدفنم خواهند برد.چون مرا به قبّه ی هارون(لع) ببرند، مأمون می خواهد که قبر پدر خود _هارون_ را مقدم و قبله ی
من گرداند،اما هرگز نخواد شد!هرچند کلنگ بر زمین بزنند ، به قدر ریزه ی ناخنی نمی توانند جدا کنند.چون این وضعیت
را مشاهده کردی، نزد آن ملعون برو ، واز جانب من به او بگو :«آنچه اراده کرده ای ،هرگز صورت نمی یابد،و قبر امام(ع)
مقدم می باشد.»پس اگر در پیش روی قبر هارون یک کلنگ بر زمین بزنند ، قبر ، کنده ، و ضریح ، ساخته خواهد شد.
چون قبر ظاهر شود ، از ضریح آبی سفید بیرون خواهد آمد وقبر از آن آب پر خواهد شد آنگاه ماهی بزرگی به طول قبر در
میان آن پدید خواهد آمد،که بعد از ساعتی، ماهی ناپدید خواهد شد و فرو خواهد رفت.پس در آن وقت ، مرا در قبر بگذار و
اجازه نده خاک در قبر بریزد؛ زیرا قبر، خودش پر خواهدشد.
آنچه گفتم حفظ کرده وبه عمل بیاور ودر هیچ یک از آنها مخالفت نکن!
گفتم :ای سید من!پناه می برم برخدای بزرگ ، اگر در امری از امور ، با تو مخالفت کنم!
هرثمه نقل می کند:گریان و نالان ،از محضر مبارک آن حضرت بیرون آمدم!غیر از خدا ،کسی بر حال من مطّلع نبود!فردای آن شب ،مأمون (لع) مرا به نزد خود طلبید ، ومن تا میانه ی روز نزد او بودم.آنگاه مأمون به من گفت:«ای هرثمه ! نزد امام رضا(ع) برو ،وسلام مرا برسان وبگو، اگر بر شما آسان است ،به نزد ما بیایید؛واگر رخصت می فرمایید،من به خدمت شما بیایم. پس اگر آمدن را قبول کرد،مبالغه کن ،تا زودتر بیاید.»
چون به خدمت آن وجود مبارک رسیدم ،پیش از آن که سخن بگوییم ،حضرت فرمودند :«آن وصیت های مرا حفظ کرده ای ؟» گفتم ؛«بلی !مولای من !»آنگاه فرمودند :«می دانم تورا برچه کاری فرستاده است.»پس کفش خود را طلبید، وپوشید. پس ردای مبارک خود را بر دوش افکند، واز خانه خارج شد. هنگامی که به مجلس مأمون (لع) وارد گردید، آن ملعون برخاست واستقبال نمود. دست در گردنش نهاد، بر پیشانی نورانی آن حضرت بوسه زد،وآن امام همام (ع) بر جای خود نشاند. در هر حال ،کاملاٌ محرز بود که همه این حرکات ، برتظاهر و پوشاندن عمل زشتیست، که قصد انجام آن را داشت .مأمون در حالی که از چشمانش خون می بارید، وبه اندازه ی ذره یی هم مهر آن در دلش وجود نداشت ،شروع به سخن گفتن با آن حضرت کرد، وساعتی چند با آن حضرت به صحبت پرداخت . آنگاه به یکی از غلامان گفت:«انگور وانار را بیاور !» هرثمه می گوید: چون نام انار وانگور را شنیدم ، سخنان آن امام بزرگوار را به خاطرم آوردم . نتوانستم تحمل کنم، و لرزه در اندامم افتاد! چون نمی خواستم مأمون (لع) متوجه دگر گونی حالت من شود، از مجلس بیرون رفتم، وبی تاب ، در کناری نشستم ! تا اینکه نزدیک زوال خورشید، دیدم که آن حضرت از مجلس آن ملعون بیرون آمدند، وبه خانه ی خود تشریف بردند.
بعد از گذشت ساعتی ، مأمون (لع) دستور داد طبیبان به خانه ی مبارک آن حضرت بروند. علت آن را پرسیدم ، گفتند،آن حضرت مریض شده است . هیچ کس نمی دانست چه پیش آمده است. فقط من از همه ی آن چه که پیش آمده بود، مطلع بودم . چون پاسی از شب گذشت ، صدایی شیون وناله از آن خانه ی مبارک آن امام مظلوم وقریب (ع) بلند شد! مردم به در خانه ی آن حضرت شتافتند. من نیز به سرعت رفتم. دیدم آن ملعون سر خود را برهنه کرده است ، وبند های خود را گشوده ، وبرای تظاهر، با صدای بلند گریه می کند! جناب هرثمه می گوید: من بی تاب شدم ، وبر امام از دست رفته ام ، بسیار گریستم!
صبح، مأمون (لع) داخل خانه ی آن امام شهید(ع)شد و گفت:« اسباب غسل را حاضر کنید، که می خواهم اورا غسل دهم.» چون من این سخن را شنیدم ، طبق فرموده ی آن امام غریب(ع) ، نزدیک رفته ، و پیام حضرت را به او رساندم . مأمون چون آن تهدید را شنید، ترسید، و با حقارت از غسل امام دست کشید، و تغسیل را به عهده ی من گذاشت . چون بیرون رفت ، بعد از ساعتی همان طور که آن حضرت به من وصیت کرده بودند ،خیمه یی بر پاشد. من طبق دستور حضرت، آن بدن مسموم را به درون خیمه برده ، و بیرون آمدم ، وبا جماعتی دیگر در بیرون خیمه ماندیم. در آن حال ، آواز تصلی وتکبیر وتحلیل ،وصدای حرکت ظرف ها وریختن آب از درون خیمه به گوش می رسید.بوی خوشی از پس پرده استشمام می شد، که هرگز چنین بویی به مشام ما نرسیده بود! ناگهان ! دیدم همانطور که امام (ع) به من فرموده بود ، مأمون ملعون از بام خانه مرا صدا زد، وآنچه را که از حضرت از پیش خبر داده بود، با من گفت. من نیز آنچه را که حضرت فرموده بود ، به او گفتم . آنگاه دیدم که در خیمه گشوده شد، ومولایم را درکفن پیچیده ، وطاهر و معطر بر روی تابوت گذاشته اند. پس تابوت خوش بوی آن بزرگوار را بیرون آوردم . سپس مأمون و جمیع حاضران بر پیکر مبارکش نماز خواندند؛ البته قبل از آن ، میوه ی دلش ، امام محمد تقی (ع) درون خیمه بر ایشان نماز خوانده بود. سپس تابوت آن حضرت را تا قبه ی هارون (لع) تشییع کردم . آنجا دیدم که کلنگ داران می خواهند در پشت هارون ملعون برای آن حضرت قبر حفر کنند؛ اما هر چه کلنگ بر زمین می زدند، ذره ای از خاک آنجا جدا نمی شود. مأمون می خواست از این قضیه سوء استفاده کرده ، وبر علیه آن امام شهید(ع) تبلیغ نماید. پس گفت:« می بینی زمین چگونه از حفره ی قبر او امتناع می نماید !» گفتم :«آن وجود مبارک ، مرا امر کرده است که که یک کلنگ در پیش روی قبر هارون بزنم؛ و خبر داده است که قبر ، ساخته و آماده ظاهر خواهد شد.» مأمون گفت :« سبحان الله ! بسیار عجیب است! اما از امام رضا(ع) هیچ امری غریب نیست.» آنگاه گفت :« ای هر ثمه ! به آنچه که امام گفته است عمل کن !»
هر ثمه می گوید: من کلنگ را گرفتم ، و در جانب قبله ی هارون بر زمین زدم. به یک کلنگ زدن، ناگهان ! دید مقبر آماده ودر میانش ضریح ساخته یی پیدا شد.مأمون در حالی متعجب شده بود، گفت:« ای هرثمه او را در قبر بگذار !» گفتم :«آن حضرت ، مرا خبر داده است که آب سفیدی از قبر خواهد جوشید ، وقبر از آن آب پر خواهد شد سپس ماهی بزرگی در میان آب ظاهر می شود، که طولش به اندازه قبر خواهد بود، همچنین فرمودند، چون ماهی ناپدید شد، وقبر از آب ، خالی گشت ، جسد شریف و مطهّر او را در قبر بگذارم . سپس آن کسی که خدا خواسته او را در لحد مبارک بگذارد ، خواهد گشت.» مأمون ملعون گفت:« ای هر ثمه ! به آنچه فرموده است عمل کن!» چون آب وماهی سفید ظاهر شد ، بدن مطهر آن بزرگوار را در کنار قبر گذاشتم. ناگهان ! دیدم پرده ی سفیدی بر روی فبر کشیده شد، به گونه یی که من دیگر قادر به دیدن آن نبودم. سپس آن پیکر مطّهر را ، بدون آنکه من به آن دست بگذارم ، به درون قبر بردند. در آن لحظه ، من یقین حاصل کردم که حتما میوه ی دلش ، حضرت جواب الائمه (ع) اینجاست ، و به امر الهی برای خاکسپاری پدر بزرگوارشان تشریف فرما شده اند؛ درست به همان صورت که تغسیل ونماز ، در خانه ی پدر بزرگوارشان حضور پیدا کردند. س از آنکه پرده سفید کنار رفت، پیکر مطهر داخل قبر بود ، سپس مأمون به حاضران گفت که ، خاک در کف قبر مطهرآن جناب بریزند. همه حضار دست های خود را پر از خاک کرده بودند، تا در این فیض عظیم شریک شوند؛ ولی طبق دستور آن حضرت ، به مأمون و حضار گفتم: «خاک نریزید!» آن ملعون که در تمامی مراحل سرش به سنگ خورده بود ،ونتوانسته بود نقشی داشته باشد، دیگر طاقت نیاورد! فریاد زنان به من گفت:« وای برتو! پس چه کسی قبر را پر خواهدکرد!» من گفتم :« مولایم به من خبر داده که ،قبر خود به خود پر خواهد گشت .» پس مردم خاک ها را از دست خود بر زمین ریختند آنها شگفت زده بر قبر مطهر نگاه می کردند! در حالی که از آن غرایب و معجزاتی که پشت سر هم به وقوع می پیوست ، متعجب بودند، ناگهان!مشاهده کردند که قبر پر شد، واز زمین بلند گردید. در حالی که همه مردم از این معجزات شگفت زده شده بودند، آنگاه مأمون (لع) به خانه بر گشت.
او مرا به خلوت سرای خود احضار کردو گفت:« تو را به خدا سوگند می دهم که غیر از این ها آنچه آن حضرت به تو گفته است با من بگویی!» من چون خبر انگور وانار را نقل کردم ، رنگ او متغیر شد ، و مدهوش به زمین افتاد . وی در حال بی هوشی مرتب فریاد می زد:به خدا شوگند! این زیانکاری هویدا را ، جناب هرثمه (علیه الرحمه) نقل می کند، ودر ادامه این روایت چنین می گوید:
آن ملعون ، مکرّر این سخنان را می گفت ، می گریست وفریاد می زد! من از مشاهده ی احوال او ترسیدم! در گوشه ای نشستم ، و به یاد مظلومیت وغربت آقا و سرورم ، حضرت رضا(ع) اشک ریختم ! در آن حال ، به یاد روزهایی افتادم که مأمون ملعون ، آن حضرت را قریبانه به اینجا آورد ، وایشان را به اجبار ولیعهد خود کرد.همچنین زمانی را به یادم آوردم، که شیعیان وعلوییان از این پیش آمد ابراز خوش حالی می کردند! آن حضرت همیشه به اصحاب خاص خود می گفت :« خوش حال مباش که من به دست همین شخص به قتل خواهم رسید!» همچنان که پدر بزرگوارش امیر المؤمنین (ع) بار ها به اصحاب خود فرموده بود :«من به دست همین ابن ملجم به قتل خواهم خواهم رسید!»(1)
در همین اثنا ، مأمون به حال عادی باز گشت، و مرا نزد خود طلبید. او در حالی که مانند مستان ، مدهوش بود ، گفت:«به خدا سوگند! تو و جمیع اهل آسمان و زمین نزد من از آن حضرت عزیز تر نیستند، که او را کشتم . اگر بشنم ، یک کلمه از این سخنان را جایی ذکر کرده ای ، تو را به قتل می رسانم!» گفتم:« اگر یک کلمه از این سخنان را جایی اظهار کردم، خون من بر شما حلال باشد.»آنگاه عهد ها وپیمان ها از من گرفت ، و مرا سوگند داد که این اسرار را هیچ جا فاش نکن. آنجا تازه من فهمیدم که همه ی ناراحتی های او از ترس افشای طریقه ی شهادت آن حضرت است.اگر مردم می فهمیدند،حکومتش به طور قطع منقرض می شد. او برای حفظ حکومت و ترس از انقراض ، آن طور ناله وفریاد نمی کرد ، نه از ترس خدا وپیامبر (ص).چون من پشت کردم ودیدم دست بر دست زد، و آیه ای مبارک را خواند که معنی آن به این شرح است:«از مردم پنهان می کنند، و از خدا پنهان نمی کنند. حال آنکه، خدا با ایشان است در شب ها که می گویند ، سخنی چند ، که خدا نمی پسنددکه ایشان .خدا به جمیع کارای های شما احاطه دارد ، و بر همه ی آن ها مطلع است.»(2)
منابع وپی نوشت ها:
1- حمید قلندری بردسیری، اولین امام (ع) ، ص 73
2- مرحوم شیخ عباس قمی ، منتهی الامال ،ص 918
این بود جریان زندگی امام رضا (ع) و غریبمان ، که از مستند ترین جریان هاست؛ و من آنرا برای شما دوستان و عزیزان از چند کتاب معتبر آنرا جمع آوری کردم و برایتان نوشتم ؛این زندگی نامه به نقل از کتاب های (هشتمین امام ، حمید قلندری برد سیری که جلد هشتم کتاب های چهارده معصوم است) و(کتاب زندگی شمس الهدی امام رضا(ع) که نوشته ی آقای آقای احمد رضوی است) و کتاب سرگذشت وشهادت هشتمین امام شیعیان امام رضا(ع)ه نوشته آقای علی غفوری است)
برایتان نوشتم و امیدوارم مورد توجه آقایمان ومولایمان آقا امام رضا و نوه اش امام زمان (عج) قرار گیرد.
»صلی الله علیک یا امین الله«

· معجزه امام رضا(ع) در قدمگاه نیشابور
در زمان عزیمت حضرت رضا(ع) به خراسان ،در شهر های مختلفی که در مسیر حرکت آن حضرت بود مردم
کرامات و معجزاتی از آن حضرت مشاهده می نمودند،وامامت وولایت آن حجت خدا برای همگان به اثبات می رسید . هنگامی که آن بزرگوار از شهر نیشابور عبور می کردند،کرامات چندی از آن امام همام(ع)به وقوع پیوست .از جمله اینکه، ایشان بر روی قطعه سنگی در حواشی ِنیشابور به نماز ایستادند؛به حکم الهی ،جای قدم های مبارکشان بر روی سنگ باقی ماند . از آن پس ،آنجا به قدمگاه شهرت یافت. آن مکان ، امروزه نیز دارای گنبد و بارگاه است ،و مورد توّجه شیعیان می باشد.
وامّا یکی از معجزات جالبی جالبی که در مسیر حرکت امام رضا(ع)اتفاق افتاد ، قضیه ی باغبان دروغگو در نیشابور می باشد. حکایت این است که وقتی آن بزرگوار در محل مذکور توقف داشتند، فصل زمستان بود. در نزدیکی ان حضرت باغ انگوری قرار داشت ،که بر اثر سرما زمستان تمامی درختانش خشک شده بودند.
امام رضا(ع) باغبان باغ را به نزد خود طلبیدند، واز او تقاضای انگور کردند. باغبان که مرد کور باطنی بود ، خطاب به آن حضرت گفت:«انگور از کجا بیاورم! حالا فصل زمستان است. از شدت سرما ، درخت های انگور را خاک کرده ایم ،تا مبادا از فشار سرما ویخ بسوزند.»امام رضا(ع) که می خواست قدرت لایزال الهی را برای او روشن سازد،گفت:« تو داخل باغ برو ، وقدرت خدا راببین!»باغبان چون وارد باغ شد ، به قدرت حق تعالی و به معجزه آن حضرت ، تمامی درختان باغ را مملو از انگور ودر نهایت شادابی ورسیدگی مشاهده نمود.
مرد باغبا نبا دیدن این صحنه ، متعجب شد که در فصل زمستان این همه میوه ونعمت از کجا آمده است! ابتدا فکر کرد که باغ خودش نیست، ویا این که در خواب می باشد؛ اما چون مطمئن شد که باغ خودش است، طمع کرد. او چون مرد خسیس و بد باطنی بود ، با خودش نقشه کشیدکه :به حضرت علی بن موسی الرضا(ع) به دروغ می گویم که ،من میوه یی مشاهده نکرده ام ؛ آنگاه با فروختن این همه انگور در فصل سرما ، صاحب ثروت هنگفتی خواهد شد! خلاصه ، دلش راضی نشد که از آن همه انگور که به معجزه آن حضرت ظاهر شده بود، چند خوشه برای ایشان بیاورد، ودست خالی بیرون آمد . حضرت (ع) از او پرسید:«چرا انگور نیاوردی ؟» آن مرد روسیاه در نهایت ذلت وبیچارگی به دروغ گفت:
«من در این باغ هیچ گونه انگوری ندیدم.»امام رضا(ع) که می دانست او دروغ می گوید، در غضب شد وفرمود:«الهی ! باغ وباغبان ، هردو را بسوزان!» این را فرمود ،واز آن مکان کوچ کرد .
باغبان ملعون با خود گفت:
اگر چه به پسر ابوطالب (ع) دروغ گفتم ،اما نعمت بسیاری به دست آوردم . سپس شادی کنان متوجه باغ خود گردید! اما همین که داخل باغ شد، ناگهان ابری پدید آمد ، وآسمان رعد وبرق زد ! هوا به سرعت متغییر شد ، و آواز سهمناک از آسمان بر آمد! آنگاه از هوای آتشی در باغ افتاد ، که در یک لحظه، آن ملعون وباغش را در آتش خاکستر کرد. این قضیه، درس عبرتی برای محبان آل مروان و دشمان آل علی(ع) گردید؛ وآنان متوجه این مطلب ساخت که ، خداوند زمام امور عالم هستی را به دست حجت هایش در روی زمین سپرده است.
منقول از کتاب تحفة المجالس

زادگاه
هشتمين پيشواى شيعيان امام على بن موسى الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.
كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلى (1)
لقبها
رضا، صابر، زكى ، ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافى الخلق، رب السرير و رئاب التدبير.(2)
مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص اين لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودى پيامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روى كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد»(3)
مادر امام
در روايتهاى مختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا(4)، را براى مادر آن حضرت آورده اند.
زادروز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب(5)و يازدهم ذى القعده(6)
روز شهادت
وفات آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.(7)
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان سال وفات امام صادق عليه السّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى ، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده اند.(8)
درباره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال (203 ق)(9) است.
بنابراين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال(10)مى شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپرى كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را برعهده داشته است(11)
اين بيست سال مصادف است با دوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون(12)
فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند»(13)
به دسيسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحطبه طايى به خاك سپردند (14)و امروز مرقد او مزار آشناى شيفتگان است.
منابع و مآخذ
1 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب 4/336؛ عاملى، جعفر مرتضى، الحياة السياسيه للامام الرضا عليه السّلام، ص139.
2ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب 4/366.
3ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب، 4/367.
4 ـ مجلسى، محمدباقر، مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول 6/71؛ همو، بحارالانوار 49/3؛ و ابن شهرآشوب، مناقب آل أبىطالب 4/367.
5 ـ مرآة العقول 6/94.
6 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب 4/367.
7 ـ بحارالانوار 49/3
8 ـ الحياة السياسيه للامام الرضا عليه السّلام، ص 240.
9 ـ الحياة السياسيه للامام الرضا عليه السّلام، ص 240.
10 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب 4/367.
11ـ مرآة العقول 6/73
12ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب 4/367؛ بحارالانوار 49/3.
13 ـ مرآة العقول 6/73.
14ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبیطالب 4/367.

مسأله ي نماز عيد فطر يکي از رخداد هاي مهم زندگي امام علي ابن موسي الرضا، عليه السلام، پس از مسأله ي ولايتعهدي است. اهميت اين موضوع تا آنجا است که مأمون به صورت آشکار در برابر آن عکس العمل نشان داد و رازي را که همواره در مخفي نگه داشتن آن ميکوشيد نا خواسته افشا کرد. در تاريخ آمده است که:
هنگاميکه عيد سعيد فطر فرا رسيد، مأمون به دليل بيماري يا دلايل ديگري به علي ابن موسي الرضا، عليه السلام، پيغام داد تا نماز عيد را بر پا کند. امام به فرستاده ي مأمون گفت به مأمون بگو شما شرايطي را که ميان خودمان قرار کرده ايم ميدانيد؛ پس مرا از اقامه ي نماز معذور داريد.
[سرانجام] در نتيجه ي پافشاري هاي خليفه، امام اين پيشنهاد را پذيرفت ولي باز هم با قيد و شرط. شرط امام اين بود که نماز را با شيوه ي رسول الله، صلي الله عليه و آله، و امير المومنين علي، عليه السلام، بجا آورد. مأمون شرط را پذيرفت و گفت هر طور مايل هستند بيرون آيند. تا اين که سرانجام روز عيد فرا رسيد. مردم از ابتداي صبح هنوز آفتاب طلوع نکرده در کنار خانه ي امام دسته دسته ميآمدند و تجمع ميکردند. دستگاه خلافت تشريفات کاخ همه تلاش خود را صرف ميکردند تا اين مراسم از نظر ظاهري بسيار پرشکوه و سلطنتي جلوه کند.
امام از منزل بيرون آمد و همه ي چشمهايي که به خانه ي امام دوخته شده بودند منظره اي شگفت انگيز مشاهده کردند. امام در حالي که خود را خوشبو کرده و ردايي بر دوش انداخته بود براي اقامه نماز بيرون آمد. ايشان عمامه سفيدي بر سر بسته بود و دو طرف آن از سر و پشت گردنش آويزان بود. عصايي بر دست داشت و با پايي برهنه گامهايش را با طمأنينه و وقار بر ميداشت. اصحاب امام با مشاهدة چنين وضعيتي به تبعيت از امام، خودشان را به همان شکل در آورده و به تبع ايشان تکبير سر ميدادند. به ناچار سواره نظام و مقام هاي حکومتي نيز از اسب هاي خود پياده شدند و با کندن کفش هاي خود فرياد تکبير سردادند. اين وضعيت از يک سو و گريه ي شوق مردم از سوي ديگر فضاي بي نظيري را بر شهر مرو حاکم کرده بود. امام در جلوي حياط خانه تکبير دوم را گفت و جمعيت حاضر همه يک صدا تکرار کردند: الله اکبر. شخصيت ها و بزرگان لشکري و کشوري که مجهز و مسلح بودند، ديدند ظاهر وارستة آنها هيچ شباهتي به وليعهد مسلمين ندارد و اين رويارويي رسوايي است و بي آبرويي.
فضل ابن سهل که ديد اگر امام با چنين وضعيتي خود را به محل نماز برساند و سپس بخواهد با مردم سخن بگويد، مردم شهر مرو از خواب غفلت بيدار شده، حادثه اي براي حکومت رخ خواهد داد با سرعت هرچه تمام خود را به مأمون رساند و گفت:
اگر امام با همين وضع به محل برسد آشوب به پا خواهد شد و ما همه از جان خويش بيمناک هستيم.
مأمون بي درنگ دستور داد امام را از نيمه راه باز گردانند. از اين رو به امام گفتند ما ميدانستيم که شما را به زحمت انداختيم و دوست نداريم رنجي به شما برسد. پس بازگرديد و همان کسي که پيش از اين با مردم نماز ميخوانده نماز را برگزار خواهد کرد.
امام کفش هايش را پوشيد و بر مرکب خويش سوار شد و به خانه برگشت در بازگشت با اندوه بسيار ميفرمود: خدايا اگر گشايش من از وضعيت کنوني ام به مرگ من است هم اينک در آن تعجيل فرما.
مأمون پس از اين قضيه بسيار ترسيد و حکومت خود را با وجود امام در خطر ديد. پس سياستي جديد را در پيش گرفت. فضل ابن سهل وزير و فرمانده ي نيروهاي مسلح مأمون نخستين قرباني اين سياست جديد بود. اما تنها اين مأمون را راضي نميکرد. او به دنبال از بين بردن مسألة ولايتعهدي بود نه فضل ابن سهل، پس بايد منتظر اتفاقات جديدي بود. پاک کردن مسأله ي ولايتعهدي هم به هيچ راهي تا زمان وجود امام ممکن نميشد. پس در نگاه مأمون يگانه راه حل، حذف امام رضا عليهالسلام، بود.
اما چگونه ميتوانست رسماً و آشکارا امام را بکشد يا او را به خيانت به دستگاه حکومتي متهم و يا شيوه ي قتل فضل را دوباره به کار گيرد. هيچ يک از اينها با تدبير سياسي مأمون سازگار نبود. کسي نميدانست مأمون چه ميکند ولي براي همه ي تحليلگران روشن بود که مأمون چند اصل را زير نظر گرفت:
الف. از ميان بردن امام براي پايان دادن به مسأله ي ولايتعهدي.
ب. دور نگاه داشتن دامان خود از قتل امام.
ج. استفاده ي سياسي جديد در حد امکان از رحلت امام.
و سرانجام چنين شد. مأمون کار خود را کرد و امام را به شهادت رساند. امام رفت و ملتي را داغدار غم خويش ساخت.

شیخ صدوق (ره) از قول یار صدیق آن امام ، جناب اباصلت روایت می کند :هنگامی که امام رضا(ع) بنا به خواسته مأمون (لع) به خراسان هجرت کرد ، در طول سفر ، به ده سرخ رسید. به آن بزرگوار عرض کردند:«یابن رسول الله ! ظهر شده است. نماز نمی خوانی ؟» آن حضرت پیاده شد، و بر تجدید وضو ،آب طلبید . به آن بزرگوار گفتند:« اینجا آب نیست ؛ و در این نزدیکی هم آبی یافت نمی شود .»آن امام همام (ع) زمین را با دست مبارک خود اندکی کاویدند. ناگهان! آبی از آن زمین جوشید،که در زلالی و گوارایی نظیر نداشت!ابتدا ایشان وضو گرفتند؛ سپس تمامی افرادی که با آن حضرت همراه بودند، با آن آب وضو ساختند، وبه نماز ایستادند. می گویند، اثرات آن چشمه ی رضوی امروزه هم باقی است.
»سلام انس وجن بر هشتمین پیشوا(ع)«
برگرفته از : محمد جواد نجفی ، ستارگان درخشان ، ج10.
محدث قمی (ره) از قول ابن شهر آشوب (ره) ، واو از حسن بن علی وشا روایت کرده است:سید و مولایم ، حضرت امام رضا(ع) ، مرا نزد خود خواندو فرمود:«ای حسن ! علی بن حمزه ی بطائنی در این روز می میرد، ودر این ساعت داخل قبرش می شود. آنگاه دو ملک در قبر او داخل می شوند، واز وی سؤال می کنند:
- پروردگار تو کیست؟
میگوید:
- خداوند تعالی
- پیغمبر تو کیست؟
- محمد(ص)!
- ولی تو کیست؟
- علی بن ابیطالب!
- بعد او کیست؟
- حسن!
پس یک به یک نام امام ها را گفت، تا رسید به موسی بن جعفر(ع) . پرسیدند
- بعد از موسی کیست؟
سخنی در دهان گردانید وجوابی نگفت. زجرش دادند؛ سپس گفتند:
- آیا موسی بن جعفر (ع) تو را با این امر کرد؟
سپس او را با عمودی از آتش زدند، و قبر وی را تا قیامت بر افروختند.»
راوی می گوید: من از محضر امام رضا(ع) خارج شدم، وتاریخ دقیق آن روز را یادداشت کردم . چندی نگذشتکه ، کاغذها ونامه های فراوانی از اهل کوفه، مبنی بر خبر مرگ بطائنی به دستم رسید. چون تاریخ آنها را با تاریخی که امام(ع) فرموده بودند، تطبیق کردم ، منتوجه شدم آنچه حضرت(ع) آن روز فرمود ، با چیزی که نامه ها نوشته بود ، کاملا مطابقت دارد.
»السلام علیک یا امام رئوف(ع)«
برگرفته از: حاج شیخ عباس قمی (ره) ،منتهی الامال

امام رضا ـ عليه السّلام ـ هشتمين امام
شيعيان اثني عشري بنا به درخواست و اجبار مأمون، خليفه عباسي مدّتي را در ايران
(مرو) حضور يافتند و در اين مدّت عنوان ولايتعهدي مأمون را علي رغم ميل باطني خويش
قبول كردند.(1)و اين مدّت مهمترين فصل تاريخي زندگي آن امام همام ميباشد.
با
توجّه به اينكه تشيّع و محبت به اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از همان
آغاز ورود اسلام و سپس در دوره اموي نفوذ چشمگيري در ايران و بالاخصّ در خراسان
داشته ولي به خاطر خفقان موجود شيعيان نميتوانستند فعّاليت علني انجام دهند و اين
روند تا حضور امام رضا ـ عليه السّلام ـ در ايران ادامه داشت. حضور امام رضا(ع) در
ايران بدين ترتيب سبب رواج تشيع گرديد:
1-با اينكه مأمون مسير حركت امام از مدينه به
مرو را طوري تعيين كرده بود كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ از مناطق شيعهنشين عبور
نكند ولي با اين وجود امام رضا ـ عليه السّلام ـ در بين راه از آباديهاي كه گذر
ميكردند به ابراز احساسات مردم پاسخ ميدادند و پاسخ مسائلشان را با سعه صدر
بيان ميكردند به طوري كه رجاء بن ضحاك ميگويد: در هيچ شهري از شهرها فرود نميآمديم،
مگر آنكه مردم به سراغ او ميآمدند و از او در مورد مسائلشان استفتاء ميكردند و
معالم دينيشان را ميپرسيدند و او نيز احاديث زيادي از طريق آباء طاهرينش براي
آنها نقل ميكرد.(2)
معروفترين
رويداد در اين مسير حركت، خطبه حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ در جمع مردم نيشابور
بوده كه در آن جمع حضرت با بيان حديث سلسله الذهب به حقّانيت خويش و آباء و اجدادش
تصريح ميكنند و تعداد انبوهي از علماء و طلاّب آن را ثبت كرده و دهان به دهان پخش
ميكنند.(3)
عملكرد
امام در طول مسير طوري بوده كه ميخواستند مردم را نسبت به اجداد خويش و همچنين
ارتباطش را با پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مكرر بيان كنند و اين را ما در
رواياتي كه حضرت نقل ميكنند كه اغلب از اجداد طاهرينش ميباشد، مشاهده ميكنيم و
لذا مردمي كه با امام آشنا ميشدند و با رفتار حاكمان عباسي و اموي و سران قبايل
عرب مقايسه ميكردند، شيفته امام شده به تشيّع ميگرويدند. و اهل بيت ـ عليهم
السّلام ـ بيشتر شناخته ميشدند.
2-مقام علمي امام يكي از مهمترين عوامل
گسترش تشيّع به حساب ميآيد و همچنين خنثي كننده تمام نقشههاي شوم مأمون. چرا كه
مأمون با دعوت از دانشمندان و نخبگان ميخواست كه امام در جلسات مناظره شركت كرده
و به سؤالاتي كه از طرف علماي اديان و مذاهب طرح ميشد پاسخ دهد، البته انگيزه
مأمون شكست دادن امام و كاستن از مقام علمي و جايگاه معنوي آن حضرت نزد شيعيان و
سايرين بود ولي امام با شايستگي و برتري و سعه صدر به تمام مباحثي كه مطرح ميشد
با دلايل متّقن و محكم پاسخ ميدادند و مباحثي نظير مباحث امامت را پيش مي كشيدند
و راه و روش اسلام را درباره حاكميت بيان ميكردند.(4)
3. در پي مهاجرت امام به ايران عده زيادي از فرزندان و
نوادگان ائمه ـ عليهم السّلام ـ نيز به ايران آمدند و در شهرها و مناطق مختلف و
دور افتاده ساكن شدند كه اين امر هم باعث آشنايي مردم با فرهنگ اهل بيت ـ عليهم
السّلام ـ شد و موجب گرايش مردم به شيعه و گسترش و ترويج تشيّع گرديد. از طرفي هم،
مأمون چون خود را طرفدار علويان معرّفي ميكرد و فضاي نسبتاً باز نسبت به خلفاي
پيش از خود به وجود آورده بود نميتوانست مانع از تبليغ و ترويج تشيع شود.(5) و
لذا با حضور امام رضا ـ عليه السّلام ـ در ايران و مهاجرت عدهاي از علويان فرصتي
پيش آمده بود كه اكثر مردم ايران و شهرهاي شيعهنشين علناً به شيعه و علوي بودن
خود افتخار كرده و آن را تبليغ و ترويج ميكردند.
4-تأثير ديگر حضور امام در ايران و گسترش
تشيع؛ كرد امام رضا ـ عليه السّلام ـ بر طبق روش و سنّت پيامبر عمل در عبادات بود.
آنحضرت در مدتي كه در خراسان بودند در اجراي عبادات سعي داشتند كه روش و سنّت نبوي
ـ صلّي الله عليه و آله ـ را زنده كند و لذا وقتي مأمون از امام خواست تا نماز عيد
را بخواند حضرت طبق سنّت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و بدون تجمّلات شاهانه
عمل كردند و تأثير اين مسئله در بين مردم به حدّي بود كه مأمون دستور داد امام را
از نيمه راه برگرداندند.(6)
5-در مدّتي كه امام در مرو بودند با ارسال
نامههايي به اطراف و سران قبايل و تبيين جايگاه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و بيان
برخي مسائل كلامي و اخلاقي كه ميان شيعه و سنّي از مسائل اختلافي بود،(7) ميخواستند
مردم بيشتر با حقايق دين و قرآن آشنا شده و وحدت بين مسلمين بر قرار شود. لذا اين
امر نيز باعث شد تعداد زيادي به تشيّع گرايش پيدا كرده و موجب گسترش تشيع گردد.
بنابراين
ميتوان گفت كه از همان ابتداي ورود امام به ايران حضرت روشي را انتخاب كردند كه
خنثي كننده نقشههاي مأمون باشد و لذا با وجود اينكه امام را از مناطق شيعه نشين
عبور ندادند ولي باز هم امام در ارتباطي هر چند اندك كه با مردم پيدا ميكردند به
سؤالات مردم با سعه صدر جواب ميدادند و حقانيت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را در
مجالس مختلف بيان مينمودند و همچنين با پيروزي امام در جلسات مناظره علمي و عمل
نمودن بر طبق سنّت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در عبادات و ارسال نامههايي
براي سران قبايل مختلف و تشريح جايگاه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ موجب گسترش تشيع
در ايران شدند. و همچنين با آمدن حضرت به ايران و ايجاد فضايي مناسب. عدهاي از
علويان نيز عازم ايران شدند و در مناطق مختلف مسكن گزيده و به تبليغ و ترويج علني
تشيّع و مكتب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ پرداختند كه اين امر نيز باعث گسترش تشيع
در ايران گرديد.
.
--------------------------------------------------------------------------------
1- اصفهاني،
ابوالفرج، مقاتل الطالبين، ، ، ص 454.
2- صدوق،
عيون اخبار الرضا، ، ج2، ص 181 ـ 183.
3-عاملي، جعفرمرتضي، حياه سياسي امام رضا ـ
عليه السّلام ـ ، ص 144.
4- حرّاني،
تحف العقول عن آل الرسول، ترجمه علي اكبر غفاري، تهران، 1363، ص 513 و شوشتري، نور الله، مجالس المؤمنين، تهران، انتشارات
اسلامي، (بيتا)، ج2، ص272.
5-خواجويان، محمّدكاظم، تاريخ تشيع، ، ج4،
ص110. اربلي، كشف الغمه، ، ج2، صص 382 ـ 383.
6-مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار ، ج 49، ص
490 و صدوق پيشين، ج 149.
7-جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران (از
آغاز تا قرن هفتم) ، ص 157.
برگرفته از
1-الارشاد،
شيخ مفيد، ج2.
2-فصول المهمه في معرفه الائمه، ابن صباغ
مالكي، ج 2.
3-منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، ج2.
4-مسند امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، عزيز
الله عطاردي.
5- تاريخ تشيع در ايران (از آغاز تا قرن هفتم) ،رسول جعفریان.
6- تاريخ تشيع، محمّدكاظم خواجويان.

در ميان اهل سنت فقط ابن صبّاغ مالکى به صورت مفصل و محمد خواجه پارسا به اختصار به روايات و نصوص دالّ امامت امام رضا(ع) اشاره کردهاند.
باید گفت که ابن صباغ مالکى اين روايات را از ارشاد شيخ مفيد نقل کرده و البته با اظهار نظرى که در مورد روات اين احاديث داشته و از آنها به بزرگى ياد کرده و آنها را از اهل علم و دين دانسته، چنين برداشت مىشود وى شأنيت و قابليت نقل و يا حتى قبول اين سنخ روايات را تأييد مىکند و اين نکته قابل تأمل است.
ابن صباغ سه روايت در اين باب نقل کرده که به آنها اشاره مىشود:
1-و ممن روى ذلک من اهل العلم و الدين داود بن کثير الرقّي قال: قلت لموسى الکاظم(علیه السلام): «جعلت فداک إني قد کبُرَتْ سنّي فخُذْ بيدي و اَنقِذْنى من النار مَنْ صاحبُنا بعدک؟ قال: فأشار إلى ابنه أبي الحسن الرضا فقال: هذا صاحبکم بعدي؛
ابن صباغ مىگويد: از جمله کسانى که از اهل علم و دين مىباشند و اين روايات را نقل کردهاند داود بن کثير رقى مىباشد. وى به امام کاظم(علیه السلام)چنين گفت: فدايت شوم پير شدهام. دستم را بگير و از آتش نجات ده! بعد از تو سرپرستمان کيست؟امام در حالى که به فرزندش ابوالحسن رضا اشاره مىکرد، فرمود: اين شخص سرپرست شما پس از من است».
2-رُوِى عن المخزومي و کانت امه من ولد جعفر بن ابيطالب (رضي اللَّه عنه) قال: «بعث الينا موسى الکاظم فجمعنا ثم قال: اتدرون لِمَ جَمَعْتُکم؟ فقلنا: لا. قال: اِشْهَدوا انّ ابني هذا، و أشار إلى علي بن موسى الرضا هو وصيي و القائم بأمري و خليفتي من بعدي من کان له عندي دِيْن فلْيَأخُذْه من ابني هذا، و مَنْ کانتْ له عندي عدة فلْيَستَنْجِزها منه و من لم يکنْ له بُدّ من لقائي فلا يلقني إلاّ بکتابه؛
مخزومى که مادرش از اولاد جعفر بن ابيطالب است (و با امام کاظم قرابت داشته)، نقل مىکند: روزىامام موسى کاظم ما را جمع کرد و خطاب به ما فرمود: آيا مىدانيد چرا شما را جمع کردم؟ در پاسخ گفتيم: خير. امام در حالى که اشاره به امام على بن موسى الرضا میکردند، فرمودند: به اين فرزندم خوب بنگريد. وى وصى و جانشين بعد از من است. هر کس از منطلبى دارد از اين فرزندم بازستاند و به هر کس وعدهاى دادهام، از اين فرزندم بطلبد و هر کس خواستار ملاقات من بود، بايد با اجازه اين فرزندم باشد.»
3- رُوِىَ عن زياد بن مروان العبدى قال: دخلتُ على موسى الکاظم و عنده ابنه ابوالحسن الرضا، فقال لي: «يا زياد هذا ابني عليّ، کتاب کتابی و کلامه کلامي و رسوله رسولي و ما قال فالقول قوله».
زياد بن مروان مىگويد: روزى بر امام موسى کاظم وارد شدم و نزد او امام على بن موسى بود.امام موسى کاظم به من فرمود: اى زياد! اين فرزندم على است. نوشتهاش، نوشته من و سخنش سخن من و فرستاده او، فرستاده من و هر چه بگويد حجت است.»
4- محمد خواجه پارساى بخارى حنفى مىگويد: قال موسى بن جعفر: «عليٌ ابني اکبرُ وُلْدي، و أسْمَعَهُم لِقولي، و أطْوعَهم لأمري من أطاعه رَشَدَه؛
امام موسى بن جعفر(علیه السلام)فرمود: على بزرگترين فرزند پسرى من و مطيعترين فرزندان من است. هر کس از وى پيروى کند، هدايت مىشود.»
منابع وپی نوشت ها:
1. الانساب، ج 3، ص 75
2. مطالب السؤول، ص 295
3. المنتظم، ج 6، ص 125؛ سيراعلام النبلاء، ج 9، ص 387؛ العِبَر، ج 1، ص 266؛ تذکرة الخواص، ص 315
4. مفتاح المعارف، ص 295
5. مقاتل الطالبين، ص 375

هارون الرشید، خلیفة عباسی، علاوه بر مأمون دو پسر دیگر به نامهای امین و قاسم داشت. مأمون و امین از حیث رفتار و اخلاق و هوش تفاوتهای آشکاری با هم داشتند. آنچه در تاریخ آمده این است که: مأمون نسبت به برادرش امین از وسعت ذهن و دانش بیشتری برخوردار بوده و در مسائل سیاست و دین و حل مهمّات، توانایی و قاطعیت بالاتری داشته است.
مأمون، انسانی پرکار، نیرومند، مدبّر و دانش دوست بود که در مقاصد و اهداف سیاسی و عملی خویش، ژرفنگر و دقیق بوده است تا جایی که او را «عالم بنی عباس» نامیده بودند.
اما امین تمام رفتار و سکناتش کاملاً به عکس مأمون بود. منشأ این اختلاف به نحوة تربیت و رشد این دو برادر برمیگردد. امین در ناز و نعمت و در آغوش پر مهر پدر و مادر رشد یافته بود و مادرش نیز دختر جعفربن منصور بوده که به بنیعباس تعلّق داشت، ولی مأمون مادرش کنیزی بود که او را امّ ولد مینامیدند. هارون هر زمان که به مأمون ابراز علاقه و محبت بیشتری مینمود مادر امین با سخنان کنایه آلود به او میگفت: مأمون پسر کنیزکی زشتروست و هیچ ارجحیت و برتری نسبت به امین ندارد و از حیث طبقاتی و اشرافی نیز پایینتر از امین است.
هارون به دلیل ترس از امّ جعفر(مادر امین) و تمایل بنیهاشم، علیرغم میل باطنی خود امین را به ولیعهدی خویش برگزید، با اینکه اطمینان داشت مأمون از هر نظر بر امین برتری دارد. بعد از آنکه امین را ولیعهد معرفی نمود، مأمون را نیز ولیعهد دوم خود قرار داد و قاسم، پسر دیگرش را ولیعهد سوم.
هارون، حکومت خراسان را با اختیارات تام آن به مأمون واگذار نمود و از فرماندهان و سران آن منطقه برای مأمون بیعت گرفت. این واقعه برای امین که ولیعهد اول بود و خود را مختار السلطنه میدانست، بسیار گران آمد و کار پدرش را عملی شتابزده وغیر منطقی قلمداد نمود. با این حال هارون هیچ اعتنایی به برآشفتگی امین ننمود و تصمیم گرفت قلمرو حکومت خود را به سه بخش تقسیم نماید: 1ـ حکومت شام، عراق تا مغرب را به پسرش امین واگذار کند؛ 2ـ حکومت همدان و تمام خاور اسلامی را به مأمون بدهد؛ 3ـ حکومت الجزیره و مرزها و توابع دیگر را به پسر دیگرش قاسم بسپارد.
پس از مرگ هارون، وقتی امین بر تخت حکومت نشست در ابتدای کار برای اینکه خصومت خویش را به برادرش مأمون نشان دهد نام او را از خطبهها انداخت و پس از آن، پسرش موسی را به جای مأمون ولیعهد خویش ساخت و با این عمل، آتش جنگ و اختلاف را بین خود و برادرش شعلهور کرد.
به همین دلیل مأمون تصمیم گرفت بغداد، پایتخت خلافت عباسی را تصرف کند و خشم و غضب خود را به امین نشان دهد. سپاه امین با مأمون درگیر شدند و در این ستیز، سپاه مأمون بر سپاه امین غالب شد و بغداد به تصرف مأمون درآمد و امین نیز از بین رفت.
پس از پیروزی مأمون و دستیابی او به حکومت و قدرت، او همواره این مشکل اساسی را احساس میکرد که نه فرزندان پدرش، نه علویان، نه اعراب و نه عامة مردم هیچ یک از او دل خوشی ندارند.
شورشهای پی در پی علویان بالا گرفته بود و عموم مسلمانان نیز از بیعت با مأمون خودداری میکردند. اهالی خراسان نیز به حقیقت چهرة مأمون واقف شده بودند. مأمون دید تنها با علویان میتواند کنار بیاید و مشکل خود را با آنها حل کند. بنابراین تصمیم گرفت علیرغم مشکلات فراوانی که با علویان داشت مسئلة خود را از طریق آنان حل و فصل کند، آن هم نه با ابزار زورگویی و شدت عمل و نه با منطق و استدلال، چرا که از حیث منطق و استدلال در میان امت اسلامی، صحبت از حق مسلّم جانشینی پیامبر به خویشاوندان نزدیکش یعنی اهلبیت بود و اینکه علویان، هم شایستگی و لیاقت رهبری دارند و هم به خلافت و ارادة حکومت سزاوارترند. نصّ قرآنکریم و روایات اسلامی نیز به همین مطلب اشاره داشت که خاندان امام علی(ع) و اهلبیت، جانشینان اصلی پیامبر اکرم (ص) هستند.
مأمون سعی میکرد از ناسزاگویی به غیر صحابه هم دوری گزیند و از سویی نیز با ارج نهادن به علی(ع) و بیزاری جستن از معاویه و فرزندانش، مردم را به سوی خود بکشاند. او از همان ابتدا علی(ع) را بر همة خلایق برتری میداد و به اولاد پاکش تقرّب جست.
مأمون وقتی دید اقداماتش نه برای فرونشاندن شورشهای علویان کافی است و نه به هدفهایی خواهد رسید که در ذهن میپروراند، نقشة تازهای کشید که برای ولیعهدی امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد.
مأمون برای آنکه بتواند در مقابل رویدادهای زمان خودش دوام بیاورد و اوضاع نابسامان مملکت را آرام کند ولایت عهدی را به امامرضا(ع) پیشنهاد کرد تا به اهداف سیاسی خود جامة عمل بپوشاند.
راستش من بعضی مطالب وبمو دقیقا از کتاب نوشتم ولی این مطلب رو اومدم و خلاصه برداری کردم.
برگرفته از :
جعفرمرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمة سیدخلیل خلیلیان، ص163.